و فرياد دختر دوباره به آسمان رفت

دختر زیبا و جوان و چادری بود البته از نوع زورکی اش، موهای پوش داده شده و بیرون گذاشته شده از مقنعه ،
تابلو تازه عروس بود و از شهرستانی کوچک یا شاید روستا، جوراب زمستانی با کفش تابستانی و النگوهای فراوان و کیف براق پلاستیکی
در مطب دکتر پوست دیدمش ، فراوان سوال می کرد که چند سالت است و بچه داری و چرا ازدواج نکردی و خوش به حالت و یک ماهه عقدم و بیچاره شدم و ...
معلوم شد که خانواده مجبورش کردند به ازدواج و خانواده داماد چادر به سرش کردند و ساق به دستهایش بستند و آرایش هم ممنوع . ناراضی بود و صحبت از طلاق می کرد، سر و زبان دار بود و پر حرف و مدام از هیولایی به نام مادر شوهر می گفت 
 خاله اش همراهش بود و مدام  دعوایش می کرد که حرف از طلاق نزند
نوبتش شد و رفت داخل اتاق و مدتی بعد صدای فریادهایش  آمد
خاله  گفت که قبلا که "قرتی" بوده  شانه اش را خالکوبی کرده بوده و حالا می ترسد که شوهر آینده  که" حزب الهی" است از این کار خوشش نیاید و دختر آمده که پیش از رویت شدن بدنش توسط داماد این خالکوبی را لیزر کند

نظرات

پست‌های معروف از این وبلاگ

ولي منظورش يعني كي بود؟ نفهميدم

١٤٠

سن كه رسيد به پنجاه، فشار مي ياد به چند جا