غيرقابل چاپ

يكي از دانشجوهام تازگي ها مامور سانسور كتابها شده است در ارشاد، اول كه قبول نمي كرد و من مدام مي گفتم توسانسورچي بشي بهتره يا يه بي سواد
سرانجام قبول كرد و تنها لطفش اين بود كه يك عالمه كتاب مي خوند، اوايل مي خنديد از بس نويسندگان تازه كار دري وري مي نوشتند، زنگ مي زد و شبها قطعاتي از رمان هاي عاشقانه زرد زرد آنان را مي خواند و مي خنديديم، نويسنده اي كه توصيفش از يك ديسكو در ناپل كاملا شبيه يك قهوه خانه در ميدان شوش بود
تمامي كتابها را هم قابل چاپ اعلام مي كرد با اندكي اصلاحات
ريسش هم از كارش راضي بودند و حقوقش هم بد نبود، مشكل زماني پيش اومد كه كتاب زورباي يوناني را بهش دادن
تا به حال كتاب را نخوانده بود و همين نگران كننده بود

هنوز از زورباچيزي  نمي دانست، از شور زندگيش، از رقصي  كه هم كلامش بود و هم نمازش،  از ستايشش نسبت به زن و شراب
هنوز نمي دانست
هفته بعد عذرش را خواسته بودند،حاضر نشده بود از زوربا چيزي كم كند، حتي يك كلمه

نظرات

‏ناشناس گفت…
یعنی هر کی تو ارشاد از یه کتاب ایراد نگیره اخراجش میکنن؟!!!!
نزنین این حرفو ....
آدم خندش میگیره
giso shirazi گفت…
شما دوست داري بخند، اما جمله: پس در اين صورت ما قادر به ادامه همكاري با شما نيستيم،
چندان به نظر من خنده دار نيست
‏ناشناس گفت…
امکان نداره فقط به علت یه کتاب طرف رو بندازن بیرون
مرد مرده گفت…
اين اسكولوفسكي از اول اشتباهي داشنجوت شده بود. دلم سخت واسش. استغفارم نميكني نه؟

پست‌های معروف از این وبلاگ

ولي منظورش يعني كي بود؟ نفهميدم

سن كه رسيد به پنجاه، فشار مي ياد به چند جا

١٤٠