همانها كه نامش را نمي دانم و تنها مي دانم كه آخرين بودند

دارم نان محلي مي خورم  كه از زن فروشنده مترو خريدم  و به نانهايي فكر مي كنم كه ديگر پخته نخواهند شد، پيرزن ها مي ميرند و راز عطر و طعم نانهايشان را با خود خواهند برد، خودم را دلداري مي دهم كه هنوز طعمهاي فراواني باقي مانده در جهان كه من نچشيدم و فرصت دارم كه تجربه كنم
اما غمم كم نمي شود،
 من چه كار به طعمهاي جهان دارم
من نان محلي هاي خودمان را مي خواهم
هماني كه كنار آتش پيرمرد در جنگل اليمالات  خوردم و پر از كنجد بود، ديگري كه در واگن قطار شاهرود از دست پيرزني گرفتم و پر از سبزي بود
ان يكي كه در ميناب كنار چشمه اب سبز و آبي  خوردم و تند و ترش بود
ديگري كه در خارك خوردم كه از خاك درست شده بود


نظرات

پست‌های معروف از این وبلاگ

ولي منظورش يعني كي بود؟ نفهميدم

١٤٠

سن كه رسيد به پنجاه، فشار مي ياد به چند جا