به شماست

حتي ديگر نمي دانم چند سال است كه وبلاگ مي نويسم، هيچوقت حسابش را نداشتم، هيچوقت بخش مهمي از زندگي من نبود، نوشتن كار ساده اي است، من در دبستان هم  انشا ، ساده ترين درسم بود،
فبل از وبلاگ  هم در يك عالمه دفترچه و سر رسيد و كلاسور مي نوشتم، نوشتن برايم ضروري بود، حالم را بهتر مي كرد،
داستان وبلاگ اما متفاوت بود، امري به نام خواننده آن را ترسناك، هيجان انگيز و اندكي سخت مي كرد،
هيجانزده از ستايش ها، دلتنگ از بد و بيراه ها  و نگران از نظرها
كه بعدا همه آن هم عادي شد
نمي توانم بگويم وبلاگ زندگيم را عوض كرد، من قبلا هم سبك زندگيم همين بود، نمي توانم بگويم دوستانم را زياد كرد، سه ، يا چهار تا ،عدد خيلي زيادي نيست براي من رفيق باز
حتي نمي توانم بگويم شادترم كرد، من مثل بقيه آدمها غصه هاي خودم را دارم كه اينجا نمي نويسم
حتي شهرت اين وبلاگ را هيچوقت جدي نگرفتم و يا براي حفظ و افزايش آن كاري نكردم( شيرازي ام ديگر)
دروغ نمي گويم وقتي در تاكسي مي شنوم كه در صندلي عقب دو نفر از اين وبلاگ مي گويند، خوش خوشانم مي شود ، ولي همين ديگر
من لذتهاي در زندگي مي شناسم خيلي عميقتر از لذت سلبريتي بودن
ولي همه اينها كه هست، يا كه نيست
مي دانم ديگر نمي توانم ننويسم 
در واقع اگر به خودم باشد مي توانم براحتي برگردم به سر رسيدها
اما به خودم نيست

نظرات

پست‌های معروف از این وبلاگ

ولي منظورش يعني كي بود؟ نفهميدم

١٤٠

سن كه رسيد به پنجاه، فشار مي ياد به چند جا