و امروز صدايي لهجه دار پشت تلفن گفت: بگو ببينم هنوز ماه را كه مي بيني....

هفده ساله بوديم ، آخرين شب بود، فردايش پرواز داشت به تهران و بعد پاريس،
دوست بوديم،متفاوت،  من عاقل و جدي ، او احساساتي و عاشق پيشه،اما  آن دوستي هاي درست و حسابي،
كتاب مي خوانديم، ديوانه وار 
حرف مي زديم، طولاني
مي دويديم ،ساعتها 
مي خنديديم  ، مدام
حالا داشت براي همه عمر مي رفت، در دوراني كه هنوز همه خانه ها تلفن نداشتند چه برسد به موبايل و ايميل
تابلو بود كه همديگر را گم خواهيم كرد، اينقدر عاقل بوديم كه مي دانستيم اين آخرين بار است
در خيابانهاي كه در آن نوجواني كرده بوديم قدم مي زديم، تپه تلويزيون، فلكه گاز، ارم
گفت : بيا يك قرار بگذاريم، بيا از الان تا آخر عمر، هر وقت ماه را ديديم به ياد هم باشيم
همچنان رمانتيك
گفتم:  ماندانا، اين كار را بعد از چند سال نخواهيم كرد و چند سال بعدتر، بزرگ مي شويم، عوض مي شويم و  نام همديگر را فراموش خواهيم كرد
گفت: من قول مي دهم عوض نشوم و به يادت باشم
خنديدم، گفتم : ولي من عوض مي شوم و هيچ قولي نمي دهم 
رفت و نامه نوشتيم براي هم ، طولاني 
از كتابها و روزها ، از دانشگاه، رنجها، مهاجرت ، تنهايي، پاكت هاي چاق و چله اي كه مامور پست را به خنده مي انداخت، دو جلد فرهنگ لغت فرانسوي با فارسي برايش فرستادم، يك جعبه عطر و صابون و كرم برايم فرستاد
و
بعد از چند سال نامه نگاري ،با عوض شدن آدرسهايمان ،  گم كرديم يكديگر را
من درست گفته بودم
اما 
در تمام اين بيست و هشت سال، نشد كه اين ماه را نبينم و بيادش نيفتم او درست گفته بود

نظرات

Sharri Esfandiari گفت…
چه حس فوق العاده اي!!!

پست‌های معروف از این وبلاگ

ولي منظورش يعني كي بود؟ نفهميدم

١٤٠

سن كه رسيد به پنجاه، فشار مي ياد به چند جا