۸ آذر ۱۳۹۴

كاش مثل تابستان، بي خيال به مخده تكيه مي داد و چرت مي زد

این روزها ، هر هفته ، حریصانه در دشت و کوه به دنبال پاییزم
و مطابق معمول همیشه مناظر شگفت انگیز پشت پیچها و در انتهای جاده ها هستند
دریاچه ای محاصره شده در بین درختان طلایی
جاده ای طوفان زده از رنگ قرمز و زرد
قبرستانی خوابیده در زیر کهن ترین درختانی که دیده ام
،
انچه که در مورد پاییز شتابزده ام می کند همان شتابزده گی اوست
مهلت به دیدار نمی دهد ،تنها باید یک استکان چایی در محضرش بخوری و غمگین و به امید دیدار سال بعد بروی
میزبان زیباروی که  مهربان است و صمیمی اما دلش اینجا نیست
دلش با ما نیست

۱ نظر:

Alen گفت...

:)

هنوز پاییز ایران یه طوو و عرضی داره.
توی کانادا که واقعا حسرت به دل آدم میذاره پاییز.
برگ های درخت ها هر روز یه رنگه و البته فقط برای دو هفته.
تا چشمات میاد غرق زیبایی بشه میبینی بار و بندیلش رو جمع کرده و حسابی دور شده

خواننده هاي خاموش هم روشن شيد لطفا

دوستان خانمي از آشنايان مجازي اين حكايت از عبيد زاكاني را بازنشر كردند بسيار مايلم كه نظرتان را بعد از خواندن حكايت بدانم اگر دوستش ...