من بسيار خوشبختم

امروز، در تمام ساعتهایی که آفتاب بود، در مهتابی روی صندلی راحتی لمیدم و از جین استین خواندم، 
فضای دلپذیر  و ملایم و عاشقانه کتابهای او با صدای غازهای همسایه و زنبورهای که در آفتاب جان گرفته بودند، ترکیب بسیار لذت بخشی ایجاد کرده بود و من به یاد آوردم که مدتهاست در آفتاب دراز نکشیده و کتاب نخوانده ام
کاری که در سالهای دور ، آن زمان  که هنوز در چرخگوشت سریع گذر با شتاب روزها  نیفتاده بودم، در دوران نوجوانی مدام انجام می دادم
احروز هر  از گاهی سرم را بالا می آوردم از پشت عینک افتابی به آسمان و نارنج ها و آخرین گلهای رز پاییزی نگاه می کردم و با خود م تکرار می کردم

نظرات

پست‌های معروف از این وبلاگ

ولي منظورش يعني كي بود؟ نفهميدم

١٤٠

سن كه رسيد به پنجاه، فشار مي ياد به چند جا