معجزه

پدرم هیچوقت هیچ دوستی نداشت، ارتشی تنها و مغروری با خلق و خوی خاص خودش،  در اتاق خودش، روبروی تلویزیون خودش 
عمرش را در سکوت می گذراند
حالا اتفاق عجیبی بین او و دوقلوها رخ داده است، ساعتها در حیاط با آنان بازی می کند، تمامی خواسته های کودکانه شان را براورده می کند، حتی برای آمدنشان و بازی آینده،برنامه ریزی می کند
ان دو نیز به شدت دوستش دارند و مادرک را دعوا می کنند که کار زیادی بر عهده بابایی می گذارد و او خسته می شود
دیشب مادرک با حیرت از قلی می گفت که صبح رفته بابایی را بیدار کرده که پاشو بازی
در خانه ما از خواب پریدن بابا سالهاست که گناهی نا بخشودنی بوده است
و بابا تنها در جوابش گفته : حالا بیا تو بغلم یککم بخوابیم
و قل دست در گردنش انداخته و خوابیده!

نظرات

پست‌های معروف از این وبلاگ

ولي منظورش يعني كي بود؟ نفهميدم

سن كه رسيد به پنجاه، فشار مي ياد به چند جا

١٤٠