سفرنامه ١

‎جريان از اين قرار بود كه من و رها پارسال قرار گذاشته بوديم مادركها را با خودمون ببريم سفر و امسال در نهايت تعجب هر دو تاشون قبول كردند، فقط من و مامان با هواپيما رفتيم و اونا با ماشين اومدن كه  مادرك خيلي اذيت نشود و رها هي به من مي گفت: آخه من چطوري بدون تو از گردنه سرچم رد بشم
‎پرواز بسيار كوتاه و راحت بود و مناظر پشت پنجره زيبا و من مواظب مادرك بودم و او هي حرص مي خورد كه اينقدر حواست به من نباشد
‎از فرودگاه يك آژانس گرفتيم به سمت بودالالو كه محل قرارمان با رها بود، پيرمرد راننده با چشماني عجيب آبي كه فقط همين اطراف مي شود پيدا كرد، به آرامي و با حوصله رانندگي مي كرد و اين فرصتي بود كه دوباره من در جادوي مزارع و باران و آفتاب و ابرها و رنگها غرق شوم
‎حتي فرصت اين شد كه چند مزرعه بنفش گل گاوزبان و شقايقهاي قرمز را ببينيم
‎در بودالالو رها با تارا و مامانش و محدثه شاد و شنگول بودند
‎در همانجا بر روي سكوي نشستيم و  سفرش جوجه و كباب داديم كه ببريم كنار درياچه بخوريم اما وقتي جوجه ها رسيدند، قرار گذاشتيم آنها را بخوريم و كبابها را بالا ببريم
‎و وقتي كبابها رسيدند تصميم گرفتيم آنها را بخوريم و چايي را ببريم بالا
‎و وقتي چاي زغالي رسيد هيچ تصميمي نگرفتيم و فقط خورديمش
‎بعد از غذا مادرك را بردم نمازخانه و در پايان نمازش كلي خنديديم كه معلوم شد اذان نگفته بودند، مادرك هم به شيوه عارفانه خودش گفت: منكه واسه اذون نماز نمي خونم!
‎ان ١٧ كيلومتر رويايي را رفتيم بالا  و رها همش فيس و پز سرچم را مي داد كه نبودي و نديدي و محدثه خندان تعريف مي كرد كه  در آنجا محدثه تلاش مي كرده عكس بگيرد و رها بهش گفته ول كن: گيس طلا چه مي فهمه اين منظره ها را!!!
‎و محدثه جواب داده كه ببخشيدها قبل از اشنايي با گيس طلا كه من و تو هم نمي فهميديم 
‎حالا همه رها را دست انداختيم و اون هي مي گه: آدم با دهن لق نبايد رفاقت كنه
‎مامان ها هم كه مست منظره بودند و ماخاطرات سفرهاي قبلي را برايشان تعريف مي كرديم و من از شال خوشگلي كه سر كرده بودم  تا مثلا در عكسهاي خوب بيفتدى و حرص مي خوردم كه مدام سر مي خورد و مجبور بودم گره بزنمش و كلاه  رويش سر كرده بودم
‎از طرف ديگه كفش راحتي خودم را به مادرك داده بودم و كفشهاي پاشنه دار او را پوشيده بودم
‎بعد هم اينقدر سرد شد كه ژاكت رها را گرفتم
‎خوب حقيقتش كاملا خوش تيپ و مناسب عكاسي در منظره 
‎در بالاترين نقطه منظره ايستاديم، درياچه خاكستري بود اما همچنان زيبا
‎رهاي خسته از رانندگي  را در ماشين رها كرديم و در پناه سنگها و دور از باد، رو به درياچه نشستيم
‎ساعتهاي دلپذيري بودند
‎منظره مدام عوض مي شد اما رنگهاي آبي فراوان بودند، گلها آنقدر زياد و پر از تنوع كه  غمگينم مي كرد كه چرا نامشان را نمي دانم 
‎بخصوص گلي شبيه زنبق بزرگ و درشت و خالدار بود
‎ساحل درياچه شلوغ بود و آنجا نرفتيم اما وانتهاي گردشگران را مي ديديم كه آنها و كوله هايشان حمل مي كردند به سمت سوباتان
‎اندكي  حسادت كردم به روزگاري كه من نيز اين چنين سفر مي كردم، طيبه و فردين و گروهمان
‎و حالا با اين بدن بايد بپذيرم كه ديگر نمي توانم كوله كشي كنم
‎در اين فاصله فرصت داشتيم كه هر بار براي برداشتن چيزي به سراغ ماشين برويم و رهاي طفلك را از خواب بپرانيم
‎از مامانها و محدثه و منظره عكس و فيلم مي گرفتم و زير پتو تخمه و چايي مي خورديم و به گذر ابرها از آسمان و سايه روشن آفتاب روي درياچه نگاه مي كرديم و  زمان مي گذشت
‎سرانجام رها خشمناك بيدار و شد و ما قصد رفتن داشتيم كه ناگهان مثل هميشه نئور تصميم گرفت خداحافظي دلپذيري با من داشته باشد
‎مه ، به صورت امواج دريا از چهار طرف ما شروع به بارش رد
‎همه هيجانزده فرياد مي كشيدند و رها اخمش را فراموش كرده و داد مي زد اونجا رو اونجا رو
‎من نمي دانستم از كجا فيلم بگيرم 
‎مه  از كوهها سرازير شد و پهن شد روي ما و درياچه و باران درشتي كه گرفت
‎همه با پتو و وسايل دويديم سمت ماشين و خندان به جاده نگاه مي كرديم كه ناگهان ناپديد شده بود
‎شادماني اين خداحافظي تا پايان جاده همراهمان بود
‎شب به مهمانخانه اي كه رزرو كرده بوديم  رفتيم و كلي با ادرس دادن تلفني متصدي خنديديم
‎يعني اگر كسي آگاهانه قصد گم كردن ما را داشت اينقدر قوي عمل نمي كرد
‎مهمانخانه ارزان و تميز بود و اما پله هاي بدي داشت كه مادرك را اذيت مي كرد و اسانسوري هم در كار نبود
‎دو اتاق تو در تو گرفته بوديم كه  مستقر شديم و فورا گرسنه شديم
‎به محدثه و سفارش غذا دادنش خنديدم كه پشت تلفن نظر متصدي را مي پرسيد كه
‎چند تا بربري خوبه
‎نظر شما چيه؟سايز بربري هاتون چقدره

نظرات

khodam گفت…
هميشه به سفر گيس طلا جان، مرسيييييييى🙂

پست‌های معروف از این وبلاگ

ولي منظورش يعني كي بود؟ نفهميدم

١٤٠

سن كه رسيد به پنجاه، فشار مي ياد به چند جا