۲۴ تیر ۱۳۹۶

هيچ شكرهي در مرگ نيست، فقط زندگي...

همسايه داره از صبح، سقف را سوراخ مي كنه، براي اينكه توالت فرنگي راه بندازه تو حمومش
منم براي ديوانه نشدن از سر و صداي بيل و كلنگ ،دارم فيلم مينيون ها نگاه مي كنم و گيم بازي مي كنم
دانشجوم خبرش را مي دهد
احمقانه تر از اين هم ممكن است؟
در بين ماجراي توالت فرنگي همسايه و مينيون هاي احمق ، يكي از سرطان بميره، اونم اين
آره 
دقيقا منظورم همينه، به همين بي معنايي، 

هیچ نظری موجود نیست:

تصادف را دوست دارم

ديروز عصر رفته بودم دنبال كاغذ ديواري و كاشي حموم، از بس دير رفته بودم كه گرما نباشه به شب رسيدم ،دو سه تا مغازه ديدم و بر گشتم،منتظر ماشي...