و مدام می خورن به انگشت کوچیکه دلمون

ميز كامپيوتري كه شده بود ميز آشپزخونه، 
يه بوفه كوچولو  كه هميشه انگشت كوچيكه بهش گير مي كرد، 
يه ميز آرايش كه پر از سوراخ سمبه هاي تزييني بود كه هميشه خاك توش مي رفت و نمي شد پاكش كرد
، يه كتابخونه بزرگ كه طبقاتش گود شده بود و رو اعصابم بود
همه را دادم يك خيريه برد
الان به جاي خاليشون نگاه مي كنم و حال خوشي دارم، 
خلوت، فضا، جايي براي نفس كشيدن و احساس خوب اينكه دست كسي رسيده كه دوستشون داره، لازمشون داره
اما بيشتر  فكر مي كنم چقدر بوفه با گوشه هاي تيز تو ذهنمون داريم كه  حوصله مون نمي شه دورشون بريزيم 

نظرات

پست‌های معروف از این وبلاگ

عاقل باشيم ، غمگين نباشيم

و چقدر اين اعداد بي اهميتند زماني كه در من دختري جوان رقص كنان پا بر زمين مي كوبد

فعل ماضي شد؟ غريزم؟ يعني جشن تولد شومو اينقد حياتيه كه ايشون بايد اول شركت كنند بعد تشريف ببرند؟