۲۳ آبان ۱۳۹۶

چه بگویم که دلت آرام شود پسرجان

راننده جوان و ساکت و کم حرفی است که همیشه مرا از روستا به شهر و برعکس می برد، امروز بی هوا شروع کرد حرف زدن
-این حالا زلزله بود واقعا خانم دکتر،  یا آزمایش بمب اتمی؟
-نه ، زلزله بود واقعا
-جشن تولدو دیدید؟
-آره دیدم
-اون زنه که ..
-آره اونم دیدم 
-خانم دکتر این مسکن مهرها که خراب شدن، مهندسا، پیموتکارا فکر اون دنیا رو نمی کنن؟
-نه  دیگه، فکر نمی کنن، درگیر سود خودشونن
-خانم دکتر، نکنه نیست واقعا
-چی نیست اقای قربان نژاد؟
-اون دنیا، نکنه واقعا نیست که هیچکس از عاقبت کارش نمی ترسه

هیچ نظری موجود نیست:

نتیجه گیری اخلاقیش تابلوه دیگه نه؟

رفیقی دارم که عاشق بنفشه افریقایی است،  من نیستم ،  به نظرم گل لوسی می رسد، شبیه این دختر شهری های است  که باید خواب و خوراک و ماشین و...