۹ مهر ۱۳۹۵

دختري هم وطن و هم سن آنان مي شناسم كه با دوچرخه تمام دنيا را ركاب مي زند

ديشب در زمين پينت بال با چند دختر زيبا و خوش قدو بالاي به قول شما دهه هفتادي  روبرو شدم كه رفتارشان مدام حيرتزده ام مي كرد.
واژه اي كه مي توانم  با آن توصيفشان كنم: "ناتواني "است
همه كساني كه در زمين بودند ، تجربه اولشان بود اما اينها يك جور اصرار به نابلدي داشتند، رفتارهاي به شرح زير علت حيرت من است:
عدم توانايي در ورود به رختكن: مي گفت من از اين اتاق مي ترسم!!! از رختكن؟!!!
عدم توانايي در پوشيدن لباس، كفش، كلاه زير، كلاه رو، دستكش و جليقه
يعني هر كدام از اينها جداگانه داستان داشت ، شبيه كلاس اولي ها و يا كندذهن ها
عدم توانايي در كار با تفنك، توجه كنيد كه  اين تفنگ فقط يك بخش بسيار پيچيده  دارد: فشار دادن ماشه! 
عدم توانايي در شنيدن و درك توضيحات متصدي، يعني پسرك روانش بر باد رفت تا بتواند يك بازي ساده را به آنان آموزش دهد
و عجيبتر از همه يكي از دخترها بود كه با آن لباس و كلاه اصرار داشت برود سيگار بخرد، اينقدر اورژانسي كه آخر يكي از پسرها وسط بازي رفت برايش سيگار آورد كه اون با آن قيافه بيرون نرود و دختر تقريبا تا آخر بازي يك جا نشسته بود و سيگار مي كشيد
عدم توانايي در محاسبه هزينه هركس براي لباس و توپ و غيره
حالا بازي تموم شده همه نشانه هاي ناتواني را در پيدا كردن آدرس براي خروج از پارك را نشان مي دهند
و حالا گروه رها و دوستان پرهيجان از دويدن و تيراندازي و كمين و كركري خواندن ها و رجز هاي پيروزي در حال شمارش افرادي كه كشته اند با لكه هاي رنگ بر سرتاپا 
همچين بدشان نمي آمد اگر برخي از گلوله ها واقعي بودند

تبصره: خب اگر مرداني هستند كه عقيده اين بي دست و پايي زنان آنها را جذابتر مي كند و حس حمايت مردانه را در آنان ايجاد مي كند، نوش جانشان به پاي هم پيرشوند
من در غصه آن كودكي هستم كه قرار است اين چنين زو هايي آنان را پرورش دهند و تربيت كنند و رشد دهند!

۸ مهر ۱۳۹۵

خيلي معلومه استرس دارم نه؟!!

رها: برنامه امروزت چيه؟
من: واي رها صابخونه ام  خيلي اضافه كرده، امروز عصر مي خوام بكوب دنبال خونه بگردم، چطور مگه؟
رها: گفتم بريم پينت بال...
من: مي يام!!!

۷ مهر ۱۳۹۵

۴ مهر ۱۳۹۵

يك روز باراني را چگونه گذرانديد

نيمه هاي شب با صداي باران بيدار شدم، صدايش كمي عجيب و غريب بود، مدتي گرش دادم بعد متوجه شدم بطري خالي نوشابه را باد برده زير ناودان و اين صداي عجيب را توليد كرده، پتو روي سرم انداختم و رفتم بطري موزيكال را برداشتم كه ديدم همسايه مهربان يك كيسه پرتقال روي لبه ديوار گذاشته، ترسيدم كه باد و طوفان بيندازتش، همچنان در زير پتو رفتم و كيسه را برداشتم و دوباره خوابيدم
صبح همچنان باراني بود ، حلوا ارده  خوردم كه سوغات دوستي بود و تلفني فهميم كلاس ها تشكيل نمي شوند، شادمان چايي هم براي خودم ريختم و رفتم پشت پنجره نشستم
تا ظهر به باران نگاه كردم، كتاب خواندم، وب گردي كردم 
ظهر املت درست كردم و نان ها را هنگام گرم كردن آتش زدم و دود همه خانه را گرفت
بعد از نهار هوا آفتابي شد به داخل حياط رفتم و تا عصر علف هرز چيدم و گلدانها را هرس كردم و درخت به آفت زده و رو به مرگ را اره كردم
رزهاي كه پارسال قلمه زده بودم امسال همه گل داده اند و تخم لاله عباسي كه از كوچه ها جمع كرده بودم همچنين
اما مبارزه من و علفهاي هرز بدجور دائمي و سنگين شده و من همچنان در استفاده از سبزكش و علف كش مقاومت مي كنم
حلزونها روي درختها را جمع كردم و پرت كردم در حياط همسايه جهت افزايش پروتئين به غذاي مرغهاي آن طرف
به عنوان دسر هم انجيرهاي كه روي زمين ريخته بود خوردند
انجيرهاي سياه و شيرين و رسيده را جمع كردم و به بقيه در يخچال اضافه كردم، بزودي بايد بساط كمپوت را راه بيندازم
درختان الوچه پر از صمغ شده، سرچ كردم دلايل زيادي داشت كه نمي دانم كداميكي بود
دوباره روي صندلي نشستم تا به گردن و كمر و زانوي دردناك استراحتي بدهم ،
 در باغ پروانه ها پرواز مي كردند و زاغي هاي دم بلند بر روي نوك درختهاي پرتقال مي نشستند، پرنده اي آبي رنگ و ناشناس هم مي خواند.
عصر كه شد به ميدان روستا رفتم و لپ تاپ را كه ديگر تقريبا حتي فايل ورد را باز نمي كرد به پسرجوان صاحب مغازه دادم، باشد كه رستگار شود.
بازگشت را پياده تا خانه آمدم و از كنار باغهاي كيوي و مزرعه سويا رد شدم و از خانه اي كه كاغذي بنفش سرتاپايش را پوشانده بود عكس گرفتم و تمشك هاي باران خورده را چيدم، شيرين بودند.
به پيرزنان و پيرمردان روستا كه دم خانه هايشان نشسته بودند سلام كردم و از سوپري تخمه و ماست و چيپس گرفتم
هوا رو به تاريكي بود كه به خانه رسيدم و تا هنگام تاريكي مطلق پاي پنجره نشستم و به موسيقي هاي پويا گوش دادم و عود روشن كردم تا پشه ها را فراري دهد
سرد كه شد پنجره را بستم و به هال بازگشتم و اينها را مي نويسم

گربه دزده بود...

رييس دانشكده در حالي كه قرآن تو دستش بود، خدمتكار فضول و معروف را صدا زد تو اتاقش، زن تا قران را ديد شروع كرد به داد و فرياد و گريه و زاري كه: 
به خدا من كاري نكردم، من قسم نمي خورم، من دست رو قرآن نمي ذارم ، به خدا من چيزي به كسي نگفتم...
حالا ساكت هم نمي شه كه رييس بگه :
 بابا من سيدم ! بيا عيدي تو بدم !!!

۳ مهر ۱۳۹۵

به قدمت حكايات سعدي

در جاده هاي روستايي ناگهان با قصري نيمه ساز روبرو شدم
 از زن و شوهري محلي ماجراي خانه را پرسيدم. زن گفت كه صاحبش  مردي از اهالي همان روستا است كه نظامي بوده  اما مدتي است كه چند هكتار را هفتصد ميليون خريده و حالا در آن خانه اي با استخر  دو طبقه مي سازد
همان سوالي را پرسيدم كه همه مردم روستا از او پرسيده بودند كه : با حقوق كارمندي از كجا آورده است؟ 
جواب اين بوده كه  دختري پولدار مشكل ويزا و خروج از كشور داشته  و مرد عقدش كرده و دستمزدش را گرفته! 
هر سه به اين دروغ خنديدم و زن با لهجه زيباي شمالي مي گفت : بچه  گول مي زند؟ چرا پس شوهر مرا نگرفته اين دختر ؟ توي زشت و چاق را گرفته؟ نگا شوهر من قد بلند ،چشم آبي...
و در حين گفتن اين جملات ستايشگرانه به همسرش نگاه مي كرد بعد
هر دو خندان رفتند كه بر روي زمين كنار قصر كار كنند 

۲ مهر ۱۳۹۵

يك دوست خوب

ديروز 
رها: مي خوام خودمو بندازم جلو تريلي!
-چرا؟
-بخاطر عصر جمعه  و اينا
-ولي امروز پنج شنبه است!
-جدا؟ خوب كنسله فعلا

امروز
من: رها محض ياداوري امروز جمعه است 

اينستاگرام gisoshirazi

مدتها بود اينجا نيامده بودم فقط خواستم بگم زنده و سالم هستم و هر روز در اينستاگرام مي نويسم تشريف بياوريد اون ور منم تلاش مي كنم كه ...