۵ شهریور ۱۳۸۳

همدرد

زنگ زدم به دوستم کمی از بار غم هایم را بریزم روی شانه هایش. گفت دیشب تا صبح گریه کرده و 6 صفحه بد وبیراه نوشته صبح که بیدار شده دیده اصلا قابل خوندن نیس! رفتم خونه عمه دلم باز شه ...

۱ نظر:

پریا گفت...

امان از این دلهای گرفته !

دارم یک مقاله می نویسم من از مقاله نوشتم بیزارم با اینکه استاد دانشگاه هستم از خود پژوهش لدت می برم . از اینکه باید به چهارچوب مقاله در بی...