۵ شهریور ۱۳۸۳

همدرد

زنگ زدم به دوستم کمی از بار غم هایم را بریزم روی شانه هایش. گفت دیشب تا صبح گریه کرده و 6 صفحه بد وبیراه نوشته صبح که بیدار شده دیده اصلا قابل خوندن نیس! رفتم خونه عمه دلم باز شه ...

۱ نظر:

پریا گفت...

امان از این دلهای گرفته !

از سفر برگشتم دو سه روزی در کوه و دشت می چرخیدم طبیعت برای من مرهم است. آیا این جمله حاکی از این است که من همیشه زخمی هستم؟ خب فکر کنم هستم ...