۴ آذر ۱۳۸۵
دوستم در حال طلاق از شوهرش است. پسر كوچكش به من زنگ زد و مقادير ناسزا و مخلفات ان نثار من كرد...تمام تنم مي لرزيد ...من براي اين پسر قصه مي خواندم ...دوچرخه سواري يادش دادم ...روزنامه دوياري درست مي كردم و گاهي وقتها مشق هايش را مي نوشتم...حالا ...از همه ان چيزي هاي كه باعث شده اين پسرك چنان كلمات ركيكي بر زبان بياورد ...بيزارم....
اشتراک در:
نظرات پیام (Atom)
دارم یک مقاله می نویسم من از مقاله نوشتم بیزارم با اینکه استاد دانشگاه هستم از خود پژوهش لدت می برم . از اینکه باید به چهارچوب مقاله در بی...
-
چهل عدد مقدسی در اساطیر ایران است. اهورمزدا آسمان را در 40 روز می سازد. چهل تعداد روزهای ناپدیدی هفت ستاره خوشه پروین است. در بابل بر یکدور...
-
تولدم مبارک
-
روز پنجم بدرقه خانواده مهربان اقا شجاع سوار مینی بوس های روستایی شدیم برای بازگشت به مشهد...از اون مینی بوس هایی که در تمام روستاهای بین راه...
هیچ نظری موجود نیست:
ارسال یک نظر