۴ آذر ۱۳۸۵

دوستم در حال طلاق از شوهرش است. پسر كوچكش به من زنگ زد و مقادير ناسزا و مخلفات ان نثار من كرد...تمام تنم مي لرزيد ...من براي اين پسر قصه مي خواندم ...دوچرخه سواري يادش دادم ...روزنامه دوياري درست مي كردم و گاهي وقتها مشق هايش را مي نوشتم...حالا ...از همه ان چيزي هاي كه باعث شده اين پسرك چنان كلمات ركيكي بر زبان بياورد ...بيزارم....

هیچ نظری موجود نیست:

دارم یک مقاله می نویسم من از مقاله نوشتم بیزارم با اینکه استاد دانشگاه هستم از خود پژوهش لدت می برم . از اینکه باید به چهارچوب مقاله در بی...