۳۰ آذر ۱۳۸۵

شب یلداست...تنها هستم و در حال مشق نوشتن و درگیر یک مسئله فلسفی که ایا به خانه فامیل بروم بنا به سنت تا تنها نباشم یه مثل بقیه شبها کارم را بکنم. باید فرقی بدهم امشب را یا نه ؟ می دانم که چندان انجا خوش نخواهم بود اما اگر اینجا تنها بمانم برای خودم غصه نخواهم خورد؟ دلم شب یلدایی می خواهد با یک عالمه فامیل یک عالمه انار و تخمه...چیزی که هیچوقت تجربه نکردم....امیدوارم روزی صاحب چنین خانواده بزرگی شوم من مادربزرگ خوبی خواهم شد اخه خودم قصه می سازم...

هیچ نظری موجود نیست:

از سفر برگشتم دو سه روزی در کوه و دشت می چرخیدم طبیعت برای من مرهم است. آیا این جمله حاکی از این است که من همیشه زخمی هستم؟ خب فکر کنم هستم ...