۹ بهمن ۱۳۸۵

جونورها


رفتم سر اجراشون ....چنان در آغوشم گرفتند که هیچ کس نگرفته...چنان متن زیبایی نوشته بودند و اجرا زیبایی کردند ...با شمع ها و پیراهن های سیاه ..لذت بردم ....یه نفر داشت می گفت: اخه اینا دست پروده های خانم طلا هستند...احساس عجیب خوبی بود...بعد از نمایش روی زمین نشستیم و قیمه امام حسین خوردیم ...که حسابی بد مزه بود اما کسی نفهمید. نمی دونم چند بار شنیدم :دلم خیلی براتون تنگ شده بود خانم................

هیچ نظری موجود نیست:

از سفر برگشتم دو سه روزی در کوه و دشت می چرخیدم طبیعت برای من مرهم است. آیا این جمله حاکی از این است که من همیشه زخمی هستم؟ خب فکر کنم هستم ...