برای عروسی دوستم یه ویلون زن دعوت کرده بودند که در زمانی رمانتیک بنوازد و 100 هزار تومن هم بگیرد ...یه وقتی که همه مهمان ها به باغ رفته بودند دیدم یه پسری عینکی لاغری اومد تو سالنی که فقط چند نفر توش بودن... یه صداهایی از سازش در اورد شبیه زوزه و.... رفت...ای از قیافه اش حال کردم...یه چیزی بود تو مایه گور پدر همتون !
۱ مهر ۱۳۸۶
اشتراک در:
نظرات پیام (Atom)
از سفر برگشتم دو سه روزی در کوه و دشت می چرخیدم طبیعت برای من مرهم است. آیا این جمله حاکی از این است که من همیشه زخمی هستم؟ خب فکر کنم هستم ...
-
چهل عدد مقدسی در اساطیر ایران است. اهورمزدا آسمان را در 40 روز می سازد. چهل تعداد روزهای ناپدیدی هفت ستاره خوشه پروین است. در بابل بر یکدور...
-
روز پنجم بدرقه خانواده مهربان اقا شجاع سوار مینی بوس های روستایی شدیم برای بازگشت به مشهد...از اون مینی بوس هایی که در تمام روستاهای بین راه...
-
تولدم مبارک
۱ نظر:
دمش گرم:)))
ارسال یک نظر