۲۸ اسفند ۱۳۸۶

رفتم حافظیه

شب بود و بوی گلدانهای اطلسی همه جا را پر کرده بود...

یک دیوان امانت گرفتم و کنار حافظ نشستم و خواندم و خواندم ...و عجیب برای من شیرازی که از کودکی حافظ می خوانم دستیبابی به غزلهایی بود که تا به حال نخوانده بودم و شیرین شیرین شیرینترین....

و مثل همیشه ان جادوی همیشگی حافظ که می تواند یک غزل خاص را همیشه برای یک نیت خاص من تکرار کند ...

مرد یزدان شو و ایمن گذر از اهرمنان


هیچ نظری موجود نیست:

تصادف را دوست دارم

ديروز عصر رفته بودم دنبال كاغذ ديواري و كاشي حموم، از بس دير رفته بودم كه گرما نباشه به شب رسيدم ،دو سه تا مغازه ديدم و بر گشتم،منتظر ماشي...