من وبهارِ شیراز

رفتم در کوچه باغهای قصردشت قدم زدم...می گویند خاک قصر دشت طلا دارد...نمی دانم اما می دانم روزی این کوچه ها نخواهند بود ومن حسرت کوچه های کاهگلی را می خوردم که در بهار گل خیارک روی آن سبز می شود...باران نیامده. مردم به دعای باران رفته اند ونماز خوانده اند که خدا هم تحویلشان نگرفته است(آخه با امام جمعه رفته بودند)....باغها خیلی سرسبز نبودند واز آن گل زرد درون چمن و گل سفید شیربرنج خبری نبود و نه حتی خبری از دنبلان ....اما باز هم باغهای شیراز بودند دیگر...زمانی که از دیوارِ بدون درِ یک باغ داخل شدم، یک کشف جذاب انجام دادم فکر می کنید چی دیدم؟

...یه تاب ِرقصان به تنه تومند یک درخت گردو ....

آنقدر تاب خوردم تا روده هام اومد تو حلقم...شب هنگام بازگشت، ماه شب چارده بود، بزرگ و زرد زرد...

نظرات

پست‌های معروف از این وبلاگ

ولي منظورش يعني كي بود؟ نفهميدم

سن كه رسيد به پنجاه، فشار مي ياد به چند جا

١٤٠