۴ فروردین ۱۳۸۷



صبح بنا آجر ها را چیده، عصر مادرم رفته سر کشی گفته: اوس غلامحسین پس در اتاق کجاست؟ بنا زده تو سر خودش!!!

هیچ نظری موجود نیست:

از سفر برگشتم دو سه روزی در کوه و دشت می چرخیدم طبیعت برای من مرهم است. آیا این جمله حاکی از این است که من همیشه زخمی هستم؟ خب فکر کنم هستم ...