۱۰ فروردین ۱۳۸۷



دارم می ترکم ....صبحانه آش سبزی شیراز و حلوای کاسه خوردم... دارم می میرم... ...قصد دارم یه شعبه از این آش و حلوا تو تهران بزنم... گمونم میلیونر بشم
من برگشتم تهران...به شهر کار، استرس و لذت احساس زنده بودن....

هیچ نظری موجود نیست:

از سفر برگشتم دو سه روزی در کوه و دشت می چرخیدم طبیعت برای من مرهم است. آیا این جمله حاکی از این است که من همیشه زخمی هستم؟ خب فکر کنم هستم ...