مثل همیشه عصرهای جمعه...یاد نوجوانی ناشادم می افتم...یاد آن سالهای بد ...سالهایی که در روز قبرستان پنج شنبه ها و روز ملاقات زندان چهارشنبه ها گذشت...یاد حیاطی که آب پاشی می کردم و گلهای یاسی که برای روی قبر می چیدم... و رویای زورو که مرا از همه رنجها نجات خواهد دارد...

نظرات

پست‌های معروف از این وبلاگ

عاقل باشيم ، غمگين نباشيم

و چقدر اين اعداد بي اهميتند زماني كه در من دختري جوان رقص كنان پا بر زمين مي كوبد

فعل ماضي شد؟ غريزم؟ يعني جشن تولد شومو اينقد حياتيه كه ايشون بايد اول شركت كنند بعد تشريف ببرند؟