۱۶ فروردین ۱۳۸۷

مثل همیشه عصرهای جمعه...یاد نوجوانی ناشادم می افتم...یاد آن سالهای بد ...سالهایی که در روز قبرستان پنج شنبه ها و روز ملاقات زندان چهارشنبه ها گذشت...یاد حیاطی که آب پاشی می کردم و گلهای یاسی که برای روی قبر می چیدم... و رویای زورو که مرا از همه رنجها نجات خواهد دارد...

هیچ نظری موجود نیست:

از سفر برگشتم دو سه روزی در کوه و دشت می چرخیدم طبیعت برای من مرهم است. آیا این جمله حاکی از این است که من همیشه زخمی هستم؟ خب فکر کنم هستم ...