مرگ


خاله پروان مرد...دختر خاله مادرم بود...
12 سالگی شوهر کرد ...زمانی ماجرای شب عروسیش را برایم تعریف می کرد که داماد حتی فرصت نداده بود کفشهایش سفیدش را در بیاورد ...از همان ابتدا فهمید که چه همسر بی عرضه ای دارد..شروع کرد به خیاطی ...
6 بار زایمان کرد..زمانی که شوهر دختر اولش به سربازی رفته بود، مادر شوهر دختر را طلاق داد و دختر تا سالهای در کنار خاله پروان خیاطی می کرد تا سالهای بعد همسر دوم مردی چاق و معتاد شد.
همسر دختر دومش در جنگ کشته شد در حالی که بچه دومش را تازه به دنیا آورده بود و تا سالها بعد که بنیاد شهید خانه ای به آنها داد خاله پروان دختر و دو نوه اش نگهداری می کرد.
پسر بزرگش بعد از شش سال از سرطان مرد در حالی که دو کودک و همسرش را خاله پروان نگهداری می کرد.
دختر سوم در خانه مانده و بد اخلاق و عصبی است به خصوص به خاطر حضور دختر چهارم که عقب مانده ذهنی است و خاله پروان به شدت نگران او و آینده اش بود.
پسر دیگر پی زندگی خودش رفته و شوهر پیر ومعتاد تصادف کرده و مدتها است که در گچ است...
خاله پروان اما زنی شاد و سرزنده ،حاضرجواب و خوش گذران و اهل مسافرت و پر از داستان های محله...هر وقت که به برای عمل چشمش به تهران می آمد شبهای شادی را با هم می گذراندیم برایم ضرب المثل های شیرازی جمع می کرد وخبر های جدید و قدیم قصردشت را به من می رساند...یکی از داستانهایش راهرگز فراموش نمی کنم...
دامادی به حجله رفته بوده و کاری از پیش نبرده بوده و دست به دامن خاله پروان شده و او هم با شمع ترتیب عروس را داده بوده و مدرک را به دست منتظران پشت در حجله رسانده بوده...
در حالی که از خنده زمین را چنگ می زدم از او می پرسیدم که: نگفتی داماد هم همیشه از شمع استفاده کند ...می گفت : نه بابا...فهمیدم...طفلک ترسیده بود ...واگرنه تا الان که سه تا بچه داره ...
دیابت داشت و احتمالا پرهیز نمی کرد..چند بار چشمش را عمل کرد و این آخری ها قلبش بزرگ شده بود....
و حالا پسر دائی گفت که مرد
در آلبوم قدیمی تصویر زیبایی از او دارم دختری جوان با زیبایی رازآلود زنان ایتالیایی و چادری گل دار بر سر و دو گیس بافته مشکی که روی سینه اش افتاده است و با چشمانی معصوم و درشت به دوربین نگاه می کند نگاهی غیر قابل توصیف....

نظرات

پست‌های معروف از این وبلاگ

ولي منظورش يعني كي بود؟ نفهميدم

سن كه رسيد به پنجاه، فشار مي ياد به چند جا

١٤٠