شمال روز پنجم


با مادرک رفتیم بازار روز...من عاشق بازارهای روز شمالم...مساله خرید نیست همان دیدنشان لذتبخش است...کره محلی، دوغ ، سبزی های کوهی، دلال، سیر ترشی و زیتون پرورده و تخم غاز...میوه های براق و درشت ورنگین وآن بوی خاص غیر قابل توصیف بازار و آمبیانس صوتی انبوه کلمات ولحن های و جنس های مختلف صدایی...خدا برکتشان دهد...از پیرزنی خرید کردم که دلال وسیرترشی اش را خودش درستش کرده بود سبزی اش را خودش چیده بود و دسته کرده بود و باقلی محصول خودش بود...چکمه پوشیده بود و چادر دور کمرش پیچیده بود و شالی به سفیدی دندانش برسر داشت...
مادرک فرصت این را داشته که وسط این هیر و ویر با سبزی های شمال برایمان کلم پو شیرازی درست کند با گوشت قل قلی...تا نخورده باشید نمی فهمید یعنی چی... "کلم پلو شیرازی" رو می گم
دارم فکر می کنم آخرین باری که آفتاب به موهایم خورده کی بوده ...هر چه فکر می کنم یادم نمی یاد...آپارتمانم در تهران حیاط ندارد و پشت بامش هم به درد حمام آفتاب گرفتن نمی خورد....آخرین بار که موهایم زیر آفتاب بوده و پوست سرم ویتامین دی ساخته کی بوده؟ آهان یادم آمد عید پارسال چند بار رفتم تو حیاط خانه مان در شیراز...
و حالا به دنبال ساحل های نامسکو ن می گردم تا آفتابی بخورم و همیشه سرانجام یک آقایی پیدا می شود که به اشتباه فکر می کند من به مصاحبتش احتیاج دارم و یا حداقل به نگاهش...و همیشه این حضور، آن دخترک وحشتزده درونم را بیدار می کند....
بدبختی اینکه من همینطوری سبزه هستم وحقیقتا با سفیداب قابل تحمل ترم و وقتی برنزه می شوم مثل این هنرپیشه های جذاب هالیووود طلائی نمی شوم بلکه شبیه ماهی دودی می شوم که مرگش در اثر خفگی بوده است!!!

نظرات

پست‌های معروف از این وبلاگ

ولي منظورش يعني كي بود؟ نفهميدم

ايرانيان غريب

ملت بامزه