روز اول(قطار تهران- شاهرود)


قطار اتوبوسی است و افراد زیادی مثل ما به کوله پشتی وکیسه خواب و چادر دیده می شوند وهمه به هم می گویند ایناهم "ابری" هستند
برای چک کردن بلیط ها اومدن طیبه بلیطها را میدهد و می گوید که بیست تا هستیم مرد به گروههای چهار نفری مودب و متین ما اشاره می کند و جلو می رود
- اینا هستن؟
- بله
- اینا؟
- بله هستن
- این خانمها؟
- بله بله اینا هم
ناگهان مرد به فاصله بین دو کوپه می رسد و تعدادی را می بیند که روی زمین بین مقادیر فراوانی پارچه پیچ درپیچ گم شده اند ..یکی یک میله را گرفته ..یکی انتهای پارچه را ..سر یکی با سوزن نخ در دستش از یک سوراخ بیرون زده شده و همه در حال دستور دادن به هم هستند:" ایندو بده ..نه نه ولش کن...داره در می ره...وای الان باز می شه ...فرو کن فروکن...
مسئول وحشتزده گفت:
- اینا هم با شما هستن؟
- بله بله
- دارن چی کار می کنن
- چادر می دوزن
- چادر؟
بچه ها داشتند یکی از بزرگترین چادرها را که در سفر قبلی پاره شده بود می دوختند
الهام را برای اولین بار با خودم اوردم این سفر، خدای سوتیه این دختر.. یک جمله درست و درمون تا اخر سفر ما از دهنش نشنیدم..همیشه هم وقتی که همه می خندند می گه: مگه من چی گفتم... شما منحرفید..
الان می گه: آهان ..آروم ..اروم..بکش پایین ..مواظب باش اهان حالا اینو بده بالا(داره به ارش می گه چطور پنجره قطار را باز نگه داره)
داشتن بچه ها درمورد اینکه جنگل ابر خرس داره و خطرناک بودن اونجا صحبت می کردن الهام با نیش باز می گه: ولی خرسا که زنا رو نمی خورن!...همه سکوت کردن و در ذهنشان این جمله می گذشت که: نه نمی خورن... می کنن
فردین رفته کف واگن بین دو کوپه دراز کشیده خوابیده کلاهش هم گذاشته کنارش..قاسم یواشکی رفته تو کلاهش و اطرافش چند تا سکه و اسکناس ریخته ..مردم رد می شن وبا حیرت نگاه می کنند و یکنفر مردد است که پول بریزد یا نه ...قاسم حق به جانب می گه: خب کمکش می کنم خرج سفرشو در بیاره
طیبه در قطار گروه بندی می کند و توضیح می دهد که در جنگل جایی که چوب خشک پیدا می شود همانجا هم خرس هست..و دستور می دهد: پس گروهها باید جایی را پیدا کنند که چوب خشک داشته باشد اما خرس نداشته باشد!
دیگه بچه ها شروع به خیالپردازی می کنند.. قرار شد که یکی را که دونده خوبی است بذاریم برای طعمه و آرش را که تازه از سربازی اومده بذاریم واسه تیراندازی..بعد ارش شلیک می کنه و می گه : اخ حیف شد خورد بغلش..اون یکی می گه: لامصب بغلش طعمه بود!کشتیش
روی دیوار یکی از ایستگاه های بین راه نوشته بود: رفاقت تعطیل
بچه ها از فردین تشکرمیکنند او هم می گوید که منوسیله ام ..بعد که بچه ها اصرار دارند که ه نشانده مونث بودن اس او اسامی زیر را در طی سفربسته به موقعیت برای خود انتخاب میکند: ال وسیل..وسیل کبیر..وسل صغیر و سیلک و..
(آبشار شاهرود)
در شاهرود دو تا از دانشجویان فاطمه به استقبالمان امد .. این دانشجو طفلک تحقیقش راانجام نداده و به عنوان تنبیه فاطمه سو اسفتاده چی گفته که باید یک کنفراس درباره شاهرود و جاذبه های جهانگردیش برای ما بدهد... و قرار است که ما سوالهای سختی از او بپرسیم به پارک آبشار شاهرود رفتیم...ابشار که واله یه شاش موش اب مصنوعی بود که از روی یک اب نما پایی می یامد بامزه بود که پایین اب نما نوشته شده بود: خطر سقوط از کوه!
اما آبشار داستان یک مرد بود...مردی به نام فاطمی اصرار داشته که در این بیابان اب وجود دارد...شایعه ای وجود داردکه ابهای زیر زمینی این بیابان که جلالی نام دارد ، اب زاینده رود را تامین می کند...او قصد زنده کردن قنات ها ی گمشده را داشته و سرانجام با وجود تمام مخالفتها او اب را از زیر خاک بیرون می کشد...ابی که اکنون ان پارک پر درخت را ابیاری میکند با استخری بزرگ پر از ماهیان قزل الا و به شهر می رود...درختانی که در ان محیط خشک مانند تکه ای از بهشت است
او مرده بود و در کنار سرچشمه ای که کشفش کرده بود به خاکش سپرده بودند ...در اطراف قبرش نشستیم مهدی برایمان(یا برای او؟)می خواند
پسرک دانشجو برایمان از سمنان بدجنس که جلوی پیشرفت شاهرود را می گیرد گفت ..رسم ورسوم ازدواج و نام شاهرود که هیچوقت به امام رود تبدیل نشد...بچه ها هم سئوالات سخت خود راشروع کردند و انقدر سئوالاتشان مضحک بود که مسافران دیگر حیفشان می امد بروند و نخنددند..
- این پارک چند تا درخت دارد؟
- شاهرود چند متر از سطح دریا بالاتر است؟
- دختر های شاهرود خوشگل هستند؟
فاطمه هم هی حرص می خورد که آبروی استادی اش در خطر بود
رفتم از سرچشمه آب خوردم و مثل همیشه اولین جرعه برای مادرم است که عاشق آب افتاب وزمین است...ناهار را در در زیر درختان خوردیم وهیچکدام نتوانستیم در صف توالت انجا به مقصد برسیم بنابر این به راه افتادیم از دانشجوی مهربان خداحافظی کردیم وبه مقبره بایزد بسطامی رفتیم

نظرات

پست‌های معروف از این وبلاگ

ولي منظورش يعني كي بود؟ نفهميدم

سن كه رسيد به پنجاه، فشار مي ياد به چند جا

١٤٠