روز اول عصر شاهرود


بایزید بسطامی را دوست دارم..ان کلام های کوتاهش و مقبره اش نیز همان بود که باید باشد ...چرا اصالت تا این حد دلپذیر است؟ من تا به حال گنبد های ایلخانی را فقط درس داده بودم و حالا برای اولین بار این هرم نوک تیز آبی رنگ را دیدم. می گویند که رنگ ابی این آجرهای لعابدر قابل تشخیص از تمامی کاشی های آبی رنگ دوران های دیگر است...جلوی یکی از درگاه ها ایستادم و انقدر بلند فریاد حیرت کشیدم که خودم جا خوردم...مگر می شود؟ چینش آجر ها مثل رقص بود ...بدون هیچ رنگی تنها اجر های خاکی رنگ که جابجاشده بودند و موج وسایه ایجاد کرده بودند و هر از گاهی یک آجر آبی که جلوه این خاکی را دو صد چندان میکرد...در مقابل گچبری محراب تعادلم را ازدست دادم و نزدیک بود بیفتم...اصالت شاید به معنای دردناک غیر قابل تکرار بودن است؟...معماری ایلخانی را دوست دارم این مهاجمانی که اسیر کشوری شدند که خود تصرف کرده بودند...غازان شاه برای بایزید مقبره را ساخته بود که طبق معمول خوابی دیده و بایزد منصرفش کرده بود و هنوز قبرش در وسط حیاط ول است اما در مقبره تا چند دهه پیش جسد سربازی بدون سر در ان بوده که به روسیه منتقل! شده شده و تصور بر این بوده که جسد غازان است که در تبریز دفن است. و حالا این بنا دفتر میراث فرهنگی شده بود!! کانال کولر ها هم و لوله های اب و گاز هم ...همه جای بنا را سوراخ سوراخ کرده بودند...باید عادت کرد...اما عادت نمی کنم ...این کلنگ ها بر جانم می خورند
در فیلم انیمیشن من دختری ترکمن با چشمان آبی قهرمان است و همه به من ایراد گرفتند که ترکمنان این چنین نیستند ومن زمانی که قهرمانم را دیدم که چشمانش دو تا آینه آبی بود وسط شال گلدارش و باریک و بلند در حیاط می خرامید فریاد دیگری هم کشیدم...
یک امامزاده هم بود که تمام دیوارهایش نقاشی شده بود ..حتی داخلی ضریح نیز نقاشی ها گل وبته بودند ...انقدر شاد ودلنشین که نمی شد چندان این امامزاده را جدی گرفت...راستی چای صلواتی هم خوردیم...
از انجا به روستای خرقان رفتیم تا مقبره ابوالحسن خرقانی را که میگویند بایزید نوید آمدنش را داده بود ببینم..من کلا از عرفان بازی بیزارم اما الهام انقدر از تجربه عرفانیش هنگام اولین دیدارش از انجا گفته بود و ان همه که مقیم می شوند و اعتکاف می کنند که طیبه سرپرستمان نیز وسوسه شد که شب را در آنجا چادر بزنیم...خب.. یک باغ بود با یک بنای مسخره که در سال 51 کاملا بازسازی شده بود و از گذشته تنها یک محراب حیرات انگیر گچبری شده باقی مانده بود...انقدر فضا شبیه امامزاده های تقلبی بود که 30 ثانیه هم دوام نیاورم و هیچ انرژی هم احساس نکردم...تنها یک درخت دیدم که گلهای کوچک زنبق مانندی داشت و چه عطری...می دانم روزی بشر از بین خواهد رفت و طبیعت به شکل اولیه خود باز خواهد گشت ...اما اگر این عطر برای دماغ بنده نباشد...پس برای کدام بوزینه بوده باشد؟
بچه ها در تلاشند تا از چوبهای البالو سیخ درست کنند و وسط بال مرغ یخزده و سیخ شل و ول گوز پیچ شده اند...حوصله ام سر رفت و از مقبره بیرون امدم ..پشت در یک کوچه بود و کوچه ای دیگر ...جاده خاکی ...اول یک موتور پیچید وعطر خاک را به من رساند و بعد نورافتاب به چشمانم خورد و بعد از ان بود که خوشه های سبز و زرد مزرعه گندم را در روبرویم دیدم...یک مزرعه گندم واقعی با گلهای ابی گندم و صدای سیرسیرک ها ...نمی دانم کدامیک از این تصاویر با چه بخشی در ضمیر ناخوداگاه احمق من مشکل پیدا کرد که عین خر شروع کردم به گریه ...وسط مزرعه نشستم کنار همین خارهایی که من در کودکی با انها تفنگ درست می کردم و دارم عر می زنم و هرچه که فکر می کنم نمی فهمم علت در کجاست...به خاطر اینکه مدتها بود یک مزرعه گندم حقیقی را ندیده بودم؟ به خاطر کودکی که زیر موشک و خمپاره از دست رفت؟ این بوی متفاوت خاک؟گلهای گندمی که با ان تاج درست می کردیم...دانه های تازه گندمی که میخوردیم؟ به دیوار کاهگلی خانه تکیه داده ام وخنکی آن را حس می کنم...سگی در حیاط پارس می کند و درخت توت بالای سرم هر از گاهی برایم توت می اندازد ومن صورتم را باشالم می پوشانم تا روستاییانی که رد می شوند این زن احمق را نبیند که وسط یک مزرعه گندم معلوم نیست عزای کدام مادر مرده ای را گرفته است...

نظرات

پست‌های معروف از این وبلاگ

ولي منظورش يعني كي بود؟ نفهميدم

ايرانيان غريب

ملت بامزه