اندر فواید تنهایی


مامانه خواهرک را یک هفته ای خوابگاه گذاشته اومده پیشم...از در وارد شد مدتی زیادی در آغوشم گرفت و اشک ریخت ...نگو خانم وقتی خواهری را برده خوابگاه یادش آمده که بیست سال پیش هم مرا در خوابگاه شهرستانی دور گذاشته و رفته... الان پشیمون شده و داره غصه می خورد که: من چطور دلم اومده گیس طلای 17 ساله 40 کیلوئی را تو اون شهر غریب تنها ول کنم ...
و من به یاد می آورم که من درآن شهر غریب چه خوش ها که نگذراندم...همه چیزاین چیزها را برای اولین بار تجربه کردم
خرید: نمی دونستم یک کیلو چقدره ...به مغازه داره گفتم انگور بریزه توکیسه تا من بگم کافیه...
آشپزی: سیب زمینی سرخ کردم، روغن و خلال ها را در ماهیتابه ریختم و گاز را روشن کردم وشروع کردم به همزدن .. همه به هم چسبیدند و به ظرف!
شستن: همه لباسها را ریختم توی تشت وچس مثقال پودر ریختم توش و شروع کردم مچ زدن..به جای مالیدن پارچه روی هم روی دستم می مالیدم 10 دقیقه بعد پوست دستم اومد بالا...
ورزش: هر آخر هفته از زیر سیمهای خاردار اطراف خوابگاه یواشکی به کوه می رفتم و عضو تمام تیمهای ورزشی بودم وهر هفته مسابقه داشتم دومیدانی، بدمینتون، بدنسازی...دو کیلو عضله! آوردم وزنم شد 42 کیلو..
انجمن سینمای جوان: اولین عکسهایم را آنجا گرفتم در حالی که نگو توی دوربین فیلم نبوده...اون 36 تا زیباترین عکسهای نگرفته عمرم هستند...در همان انجمن بود که فهمیدم رشته ام را به سینما تغییر خواهم داد...
و عشق: استاد فلسفه مون بود که یه بیست سالی از من بزرگتر بود (همه اش)( و یه زن و سه تا بچه داشت..فقط) سیر حکمت در اروپا و تاریخ فلسفه را به عشق اون خوندم ...شانس آوردم تاریخ تمدن ویل دورانتو معرفی نکرده بود!
.. و...در دانشگاهی که اکثر دختران چادری بودند و آرایش به معنای اخراج بود و کسی حق زدن عینک آفتابی را نداشت و صحبت با همکلاسی پسر چیزی تو مایه ریسک بزرگ قرن بود.....ما چند تا دختر خل و چل در دنیایی فانتزی که خود خلق کرده بودیم و سرشار از نشانه ها بود به ماجراهایی می خندیدم که فقط در ذهن ما رخ داده بود و همیشه با این جمله شروع می شد: بچه ها تصور کنید...... و می خندیدم می خندیم و می خندیدم ...
در همان سالها فالگیری به کف دستانم نگاه کرد و گفت :غربتت ادامه داره...تو هیچوقت به خانه بر نخواهی گشت..
مامان جون غصه نخور ..خیلی محبت کردی که تنهام گذاشتی...

نظرات

پست‌های معروف از این وبلاگ

ولي منظورش يعني كي بود؟ نفهميدم

سن كه رسيد به پنجاه، فشار مي ياد به چند جا

١٤٠