پیچیده

شاگرد سابقم زنگ زد...10 سال پیش که من معلمش بودم او دانش آموزی درس خوان، منتقد و تا حدی پرخاشگر بود که نمی خواست بدانم که دوستم دارد...انتظار داشتم که درآن شهرکوچک جزو معدود افرادی باشد که کنکور قبول می شوند...اما نشد وخودش هم ضربه سختی خود..اصلا انتظارش را نداشت وچند بار تلاش بیهوده همه اعتماد به نفسش را از بین برد....با اولین دوست پسرش ازدواج کرد...با مخالفت خانواده خودش و خانواده پسر...او که سالهای بی محبتی از پدر دیده بود فقط لج کرد بود که در جنگ با او پیروزشود و وقتی شد...فهمید که چه بیهوده بوده...همسرش مردی مهربان، کم حرف و تو سری خور است...قبلا از خانواده اش و حالا از همسرش...دخترک شروع کرد به در و دیوار زدن.. کلاس زبان رفت، به سرعت به نزدیکی تافل رسید و رها کرد...کلاس های کنکور نیمه کاره وحتی آرایشگری که استعداد خوبی در آن نشان داد...اما همین کلاس باعث شد بفهمد که زیباست ...حقیقتی که نا آگاه بود نسبت به آن...توانائی اش درگریم زیبائی اش را دو چندان کرد واین آغاز دردسر بود.. اول فقط جلب توجه می کرد وبعد فقط تلفن وبعد فقط دیدار وسرانجام این دیدارهای ساده به درگیری عواطف کشید...باز هم سعی کرد که به جسم نکشد. یادم می آید که برای فرار از این ماجرا مدام به کهریزک می رفت وخودش را درگیر کارهای نیک می کرد ولی سرانجام غریزه پیروز شد وحالا این ماجرا 1 سالی است که ادامه دارد و او هر بار که زنگ می زند سرگشته تر است...به همسرش عادت کرده نمی تواند از او جدا شود، حجم زیادی از ترحم و دلسوزی نسبت به او دارد وتمام تلاشش را برای دادن عشق به شوهر کرده است اما هیچ گرمایی از او نمی گیرد...این یکی مرد را دوست دارد، رابطه بسیار لذت بخش است اما آنقدر باهوش است که بفهمد چقدر مشکلات روحی دارد. مرد در 40 سالگی دختر 17 ساله گرفته وطلاق داده و کودکی که با بچه های برادرش بزرگ می شود وبا فاصله سنی زیاد نسبت به این دختر، رفتاری های مستنبدانه دارد تلفنش راکنترل می کند رفت وآمدنش را و تمام آن کارهای احمقانه دیگر...می داند که در صورت طلاقش اواصلا مردی نیست که به درد ازدواج بخورد... اما توانایی بازگشت به زندگی سردش بدون این نیروهای کمکی راهم ندارد...و کمک می خواست...چه می توانستم بگویم:
فقط بابت پنهان کاری به او هشدار دادم در دولتی که سر شوخی و یا همدردی ندارد، سنگسار روش جالبی برای مردن نیست...گفتم که کلاسهای گریم برود و سالن زیبائی اش را راه بیندازد. یکی از دوستان گریموریم را که شریک می خواست در تاسیس سالن به اومعرفی کردم...امید دادم که بعد از استقلال مالی بتواند طلاق بگیرد وآنوقت با هر کسی که دوست داشت باشد بی آنکه احساس گناه ، هراس و یا نا امیدی داشته باشد...اما نمی دانم که توان این همه تصمیم گیری را دارد ؟ کاری که هیچوقت برای آن تربیت نشده است..نشده ایم

نظرات

پست‌های معروف از این وبلاگ

ولي منظورش يعني كي بود؟ نفهميدم

سن كه رسيد به پنجاه، فشار مي ياد به چند جا

١٤٠