۲۱ مرداد ۱۳۸۷


یه کاریکاتوریست بود که از همه دخترهای دانشکده (و من) خواستگاری کرد و همه جواب رد دادن ...بعد این آقا حسابی معروف شد و چند تا جایزه جهانی هم گرفت .امروز اتفاقی منو تو خیابون دید و سوار کرد وصحبت گل انداخت که یک دفعه وسط یه بحث جدی گفت: حالا می بینی من چقدر معروف شدم.. نمی سوزی؟ هی گفتم زن من شو!!!

پی نوشت: از فردا منتظر یه سفرنامه دیگه باشید...زودتر گفته باشم هر کی دوس نداره یه مدت سرو کله اش اینجا پیدا نشه

هیچ نظری موجود نیست:

دارم یک مقاله می نویسم من از مقاله نوشتم بیزارم با اینکه استاد دانشگاه هستم از خود پژوهش لدت می برم . از اینکه باید به چهارچوب مقاله در بی...