۹ مهر ۱۳۸۷

پشه خوشبخت


دلم گرفته... یاد آخر کتاب خرمگس می افتم آخرین نامه ای که خرمگس قبل از اعدامش برای جما نوشته بود، نامه ای که باعث شد جمابفهمه این مرد خشن و گستاخ با زبانی گزنده همان عشق دوران نوجوانی اش آرتور ان پسر ظریف و حساسه...خرمگس آخر نامه، شعر کودکیشان را نوشته بود: من پشه خوشبختی هستم چه بمونم چه بمیرم
من خوشبختم و این عملی است ارادی ..من برای ایجاد احساس خوشبختی آگاهانه تلاش می کنم ولی بعضی وقتا مثل امشب که مهمونم رفته و ظرفهای نشسته همه جا پخشه و نه لباسمو عوض کردم و نه آرایشمو پاک...روی تخت دراز کشیدم و فکر می کنم ای کاش بعضی وقتا احتیاجی به تلاش من نبود..کاش چیزی به نام تقدیر وسرنوشت هم وجود داشت و همونا باعث می شدن که اتفاقا من اون چیزی را داشته باشم که دوستش دارم ...بعضی شبا مثل امشب همه آنچه که دوست داشتم و نداشتم می ریزن سرم، همه آنچه که از دست دادم ...
می دونم که امشب می گذره و من دوباره آگاهانه و ارادی پشه خوشبختی می شم...اما الان آن زخم های قدیمی بدجوری می سوزند و من به آن چشمهای مهربان فکر می کنم که از دست دادم به آن لبخندهای عمیق و گرمای محبتی که ندارمش ...نخواهم داشت

هیچ نظری موجود نیست:

اينستاگرام gisoshirazi

مدتها بود اينجا نيامده بودم فقط خواستم بگم زنده و سالم هستم و هر روز در اينستاگرام مي نويسم تشريف بياوريد اون ور منم تلاش مي كنم كه ...