پدر کثافت

نزدیک خونه ام یه مهد کودک گل منگلی و شاده که همیشه دم درش این فسقلی های عزیز و دماغو را می بینم. امروز صدای گریه یکیشون از سر کوچه می اومد. جلو رفتم دیدم پسربچه است با بلوز و شلوارک جلوی در مهد ایستاده بود و با التماس و اشک به بالا به پدرش نگاه می کردو دستاشو به هم گره می زد .باباهه پشت به من بود با یه لپ تاپ زیر بغلش و ماشین روشن. داشت با مامان پسرک گویا حرف می زد و جمله ای که شنیدم این بود: این کثافت از در خونه تا اینجا داره گریه می کنه
خشکم زد، باور نمی کردم پدری می تواند در کلمه کثافت این همه نفرت جمع کند. بر گشتم و روبروش ایستادم ، بهش خیره شدم و از تمام میمیک صورتم استفاده کردم تا بفهمه که کی کثافته..
پدر مهربانانه(اوهوق) تغییر لحن داد: اخه من که نمی تونم پسرمو نو با خودم ببرمش سر کار
اخ که این وازکتومی چه حالی می ده..همه اونایی که بدرد پدری نمی خورن از دم ...
در قوم کوچک اسپارت، زنان و مردان جلوی یک هیئت داوری برهنه می شدند و داوران پس از معاینه بدنشان سئوالاتی از آنها می کردند. به بعضی اجازه ازدواج می دادند به بعضی نه و تعداد اندکی هم حق ازدواج و بچه دار شدن را داشتند و اگر نوزادی ناقص بدنیا می آمد از دره پرتش می کردندپایین. بعد از یک نسل چنان قوی شدند که در هنگام جنگ با سپاه ایران فقط 100 هزار سربازایرانی زیر دست و پا له شدند...

تبصره: وووووی کاکو ..سروم بوردین...چرو ایی قد گیجین

نظرات

پست‌های معروف از این وبلاگ

ولي منظورش يعني كي بود؟ نفهميدم

سن كه رسيد به پنجاه، فشار مي ياد به چند جا

١٤٠