لطفا کامنت نذارید


من همیشه به بچه فکر می کنم...من در مورد بچه همه چی می دونم دو تا دختر خاله، یک پسردائی ویه دختر دائی... صبح به صبح ماشین می اومد و چهار تا نوزادو تخلیه می کرد توخونه ما و به هر کدام از ما نگهداری یکیشون می رسید تا رسیدند به کلاس اول...من می دونم چطور باید عوض کرد، چطور باید شیر داد ، حموم برد، از کی باید حریره بادوم داد و تیرعصرانه یعنی چی...اولین لبخند، اولین دندون ، اولین قدم و اولین کلمه هر کدومشون یادمه ...تازه بعدش نوبت خواهرک بود...همیشه فکر می کنم علت احساس عمیقم به دختر خاله و خواهرک به این بر می گرده که سهم زیادی در بزرگ کردنشون داشتم...هر از گاهی به کودکی از خودم فکر می کنم و بر خلاف این همه علاقه به نوزاد های دیگر در این مورد دچار وحشت می شوم...
من می دانم که مادری یک شغل غیر انسانی تمام وقت است و من سالهاست که وقتم را پر کرده ام...هستند زنانی که توانسته اند این آشتی حیرت انگیز هویت فردی ومادری شان را برقرار کنند...من جزو آنان نیستم...من سالها طول کشید تا بتوانم خودم را پیدا کنم و هنوز هم امواجی هستند که متلاطمم می کنم...اما کودک موج سهمگینی است که گمان نمی کنم ذهن ضعیف من طاقتش را بیاورد اما بدن من ماهی یک بار به من زنانگی ام را یاد آوری می کند...احساسی در من می گوید که هیچوقت از ازدواج نکردنم پشیمان نخواهم شد ...اما آیا از بچه دار نشدن هم ؟
می دانم الان بی موقع ترین زمان برای فکر کردن به آن است...در دولت احمدی نژاد بچه دار شدن بزرگ ترین حماقت بشری است...اما به این فکر میکنم که اگر روزی امکان داشت که با حمایت دولت و جامعه، مادری اندکی انسانی تر می شد...شاید تردید های من کمتر بود...
تبصره:
به هر صورت مطمئن هستم که اگر روزی خانه ای از خودم و درآمد کافی برای خودم و کودکم داشتم...حتما بچه دار خواهم شد حتی اگر 60 سالم شده باشه...
این خط...این نشون...ببینم کدومتون اون موقع هنوز خواننده وبلاگ منه

نظرات

پست‌های معروف از این وبلاگ

ولي منظورش يعني كي بود؟ نفهميدم

سن كه رسيد به پنجاه، فشار مي ياد به چند جا

١٤٠