پادشاه پس از رسیدن به قدرت، کینه فراوانی از مردم ری داشته است بابت اینکه روزی او را نخواسته بودند. پس یکی از فرماندهان خود راحاکم ری کرد و از او خواست به هر صورتی که می تواند ری را از میان بردارد.
حاکم ِجدیدِ ری تنها دو دستور داد: گربه ها را بکشند و ناودانها را بردارند.
چندی بعد شهرپررونق ری، از هجوم موشها و خرابی های باران، به شهر ارواح تبدیل شد.
۷ نظر:
اینم یه نمونه " با پنبه سر بریدن هستش "
ولی عجب حاکم با تدبیری !
روش بهتری هم هست
این که سگها را آزاد بگذارند
اسم کتاب چی بود؟
و حاکمی که گفت : دروغ بگویید ... دروغ بگویید تا دروغ بگویند و دروغ بشنوند ... تا آن شود ... تا آنی بر سرشان آید که شاه شاهانشان نخواست ....
یکی از چیزائی که باعث می شه این جا رو دوست داشته باشم اینه که همیشه ی خدا آپه و دست خالی برنمی گردم ... گیستان طِلاتر باد
آزادی را
و شعر را
مگه تو شهر ری چقدر تو سال بارون می یاد که با نبودن ناودون خونه ها خراب شن؟این بیشتر شبیه افسانه است تا حکایت تاریخی( یه چیزی تو مایه های جومونگ)
ارسال یک نظر