عصر روز سوم:


مدتی درجاده راه نرفته بودیم که به پل و رودخانه زیر آن و به اتاقکهای پلاستیک پوشی رسیدم که محل نگهداری اسب و قاطر بود. صاحبان انجا نیز دو پسر نوجوان بودند که به ما اجازه دادند انجا نهار بخوریم.
و انجا بود که معلوم شد فردین هنگام خداحافظی از بسیجی ها ، یک کیسه مرغ خوابیده در پیاز و ابلیمو از انها هدیه! دریافت کرده است . به همراه یک کیسه ذغال و با وجود مخالف بقیه تمام مسیر انها را با خود آورده است.طاهره مدام می گفت جوجه مال مرفهین بی دردیه که با ماشین می رن شمال نه ما حفظان محیط زیست! فردین هم بی اعتنا حالا هم همچنان پر انرژی به داخل جنگل رفته بود و سیخ کباب درست می برید!
همه در اتاقک محل زندگی دو نگهبان ولو شدیم. روی سقف پلاستیکی انجا پر از برگ بود و دو پسر با یکدیگر شطرنج بازی می کردند!
بچه ها زیر الونکی اتش درست کردند و کبابها را به سیخ کشیدند و با لیموی تازه به نیش ...
باران نم نمکی می امد و مختار مدام اعلام ساعت می کرد که چهار بود و ما هشت باید ایستگاه قطار زیر آب می بودیم.
به راه افتادیم. حالا دیگه در جاده بودیم اما هیچ ماشینی رد نمی شد. از پسرها ادرس را دوباره پرسیده بودیم و به نظر می رسید که یک ساعتی بیشتر باقی نمانده است.
راه به تدریج مه آلود می شد. فردین هم مدام کوله های دیگران را می گرفت و به دروغ می گفت می خوام چیزی از داخلشان بردارم. اما آرزو پاهایش تاول زده بود و آزار می دید من شانه های محل بند کوله پشتی زخم شده بود و مرضیه هم چند باری زمین خورده بود.
و پیچهای مه آلود...چند باری مجبور شدم به ایستم تا باور کنم من در مناظری ایستاده ام که فقط در فیلمها دیده بودم. چندین بار چوب دستی ام را به زمین می کوبیدم تا باور کنم
مه ای که لای درختان بلند می چرخید و انتهای جاده را پنهان می کرد...تصاویر وهم الود و غیرواقعی بودند. چیزی که غریب بود حضور من بود برای خودم در این کادرهای عکاسی


اما به تدریج هوا تاریکتر می شد و ما به نشانه ها نمی رسیدیم...پای راست من گرفت و هر قدم درد می پیچید. آرزو کفشهایش پاره شده بود و بقیه هم خسته بودند و باران هم شدیدتر می شد.
فردین همچنان روحیه می داد ساعت هفت بود و ما هنوز راه خروج از جنگل را پیدا نکرده بودیم . طیبه قول می داد که اگر تا نیم ساعت دیگر زیرآب نباشیم اسمش را عوض می کند. من و صنم دو تا اسم مهوش و پریوش را برایش انتخاب کردیم .
اما قضیه شوخی نبود. هوا تاریک شده بود و جاده به صورت نوار کمرنگی دیده می شود و درختان و صخره های لکه های هولناک سیاه رنگ بودند و صدای هیچ ماشینی در ان نزدیکی شنیده نمی شد.
مختار بچه ها را مجبور کرد که چسبیده به هم حرکت کند و با چراغ قوه راه را پیدا میکردیم. باران هم که شدید همه جایمان را خیس کرده بود همه با وحشت
به این فکر می کردیم که شب در جنگل با یک چادر فقط و بدون آتش چگونه تا صبح سر کنیم حالا نمی خواستیم به حیوانات وحشی فکر کنیم که نمی شد. ارزو با هر قدم ناله می کرد .
فردین سبیلش را گروه گذاشته بود که تا 200 قدم دیگر ما می رسیم و ما را مجبور می کرد که برای حفظ روحیه وحشت زدمان هر قدم را به صدای بلند همراه او بشماریم. مختار که ترسیده بود مدام داد می زد که بچه ها از هم دور نشوند....
100 قدمی نرفته بودیم که نور چراغی در دور دست سو سو می زد. به سمت آن دویدم
قهوه خانه ای جنگلی بود با جوانانی در حال قلیان کشیدن . طیبه از صاحب انجا خواست که به سرعت آژانس برایمان خبر کند. بچه های تا جایی که امکان داشت ظاهرشان را برای زندگی شهری متناسب کردند که مگر می شد!
حالا فقط 15دقیقه وقت داشتیم. ماشینها امدند و ما بالا پریدم اما معلوم بود که به قطار نمی رسیم . راننده پیشنهاد داد که به سمت ایستگاه قطار بعدی یعنی پل سفید براند که قبول کردیم.
وارد ایستگاه شدیم قطار رسید. دوان دوان خود را به دورن ان انداختیم باتوجه به اینکه مجدد بلیط ما از فیروزکوه بود و باید در کوپه اتوبوسی منتظر می ماندیم
ارزو که کفشهایش در جنگل به لقاالله پیوسته بود بادمپایی و به کمک فردین وارد شد. خیلی خوب طاقت اورده بود اما در کوپه دیگر اشکش در آمد.
کف کوپه در بین پاهای مردم جایی برایش درست کردیم و او لرزان و دردمند در انجا بیهوش شد. به دنبال سارا رفتیم که اوضاعش چندان بهتر از آرزو نبود و او را نیز همانجا جا دادیم
مردم با حیرت به این گروه خیس و گل آلود و لت و پار نگاه میکردند. فلاکس چایی ام را بین همه له لورده ها تقسیم کردم و خودم نیز جلوی پای دوزن مهربان کف واگن نشستم. دیگرحتی نمی دانستم کجایم درد می کند.
زمانی که به فیروزکوه رسیدم و به درون کوپه رفتیم . توان لباس عوض کردن هم نداشتم. ضمن اینکه دیگر هیچ چیز خشکی در کوله من پیدا نمی شد.
فردین اورکت گرمش را روی من انداخت و خیلی طول کشید تا بتوانم شروع به حرف زدن کنم
به زحمت کنسروها را باز کردیم و شامی خوردیم. سارا و مرضیه با سلیقه تمامی لباسهایشان را از زیر و رو عوض کردند و حسابی تر و تمیز شدند و من شیرازی در حیرت توانایی شان در مرتب سازی خود و کوله
تنها کار خانمانه ای که کردم مانتو خیسم را لب پنجره اویزان کردم که تا صبح خشک شود
سه و نیم به تهران رسیدیم و از هم جدا شدیم بدون خداحافظی طولانی که همه نیمه خواب بودند.
شب درخیابانهای تاریک و خلوت تهران من با کوله و کیسه خواب و شلوار تا زانو گل آلود و روسری خیس چسبیده به سرم باعث وحشت راننده های می شدم که جرات سوار کردن مرا نداشتند...

درخانه هستم و با حیرت به صندلی ، گاز و شیر آب نگاه می کنم.
چرا اتاقم اینقدر کوچک و تختم تا این حد باریک شده است. چرا پشت پنجره آسمان و ماه نیست...چرا سقف اینقدر نزدیک شده ...دارم خفه می شوم چرا زودتر صبح نمی شود.




نظرات

niMA گفت…
عالی بود. منم اولین سفر اینطوریم انقدر رویایی شد که هیچ وقت یادم نمی‌ره. جاهای زیباتر/رویایی تر/هیجان انگیز تر هم بعدش زیاد رفتم ولی اولین بار از یه جنس دیگه بود.
parisa گفت…
کاش منم بودم.
pooya گفت…
lezzat masti be hamin khomarishe!p
‏کیقبا د گفت…
خسته نباشید
مهدي خادم گفت…
سلام. حسابی خوش گذشته.
امکان داره جزئیات مسیر سفر را برایم بفرستی؟
تشکر
شقایق گفت…
این سفر سه روزه ی شما به منم کلی خوش گذشت! الان جدی حس می کنم اگه طیبه یا فردین رو و خیابون ببینم سلامی چیزی باید کنم! :)
علی گفت…
توصیفاتتون زیباست؛ ولی نمی‌تونه جای خالی عکس‌هایی که نگرفتین رو پر کنه.
راستی خیلی خوش سفرید ها! حیف که نمی‌شه یه روزی همسفر شما بچه‌های گروهتون باشم. 
‏omid:) گفت…
زندگی یعنی این
زنده شدم
‏ناشناس گفت…
وای خوش به حالتون چه حظی بردید....کاش من هم بودم!!چقدر طیبه و فردین و شما رو دوست دارم!!!
سلام،

پاراگراف آخر خفه‌ام کرد! حیف که چه زود تمام شد.

شاد باشی‌.
امیر گفت…
براستی راز سفر در چیست؟ چه کسی سفر را پیدا کرد؟ چقدر خوبه که راههای قشنگ زندگی کردن رو به خوبی بلدید خانم گیس طلا.
خوب دختر برو بخوااب! حالا مگه وقت سایز زدن در و دیواره؟؟
ضمنا همین جا جا داره بگم که این اقا فردین شما خیلی فردینه هااااا! دمش گرم! مجرده یا متاهل؟؟ :))
‏سارا گفت…
خیلی خوش گذشت
خیلی حس خوبی به آدم دست میده اما عکس هاش خیلی کم بود
کاش آدم میتونست اینهمه زیبایی را نزدیک خودش داشته باشه تا بتونه هر وقت میخواد بره و برگرده حیف که فاصله ها زیاده بازم خوش بحال شما که زیاد دور نیستید
‏بهار گفت…
می گما،یه همسفر باحال ،بامرام، باعرضه،حرف گوش کن،مهربون،دوست داشتنی،... خلاصه تووووووووپ والبته بی ادعا نمی خواین؟ اگه خواستی خبرم کن که همانا این فرد خارق العاده کسی نیست جز من بی ادعا!
sanaz گفت…
خسته نباشي پرنده كوچولوي تو قفس
ن.شقایق گفت…
حق
درود
دوست و همکار فاضل و فرزانه‌ام، که خواسته‌اند «هیچکس» باشند، در نوشتاری به مناسبت روز پزشک، با نگاه به برخی آموزه‌های اخلاقی و عرفانی مولانا و با اشاره به حقیقتی مهم، ‌پرسشی طرح کرده‌اند که پاسخ به آن می‌تواند برای بسیاری از ما راهگشا باشد. پس استاد گرامی، همکار عزیز، بسم‌الله.
‏شیا گفت…
من همه ی این شرایط رو تجربه کردم . نه دقیقا اما شبیه به این. اون موقع باور نمی کنی این همه مقاومت از تو براومده؟!بعد از چند روز حسابی اسبا ب خنده و داستان سرایی میشه. خسته نباشید
خسته گفت…
الان که چند روز از سفرت گذشته بازم حس می کنی خونه تنگ و کوچیکه؟ نه! دنیا اینه به همه بدیهاش عادت می کنیم!
‏ارماییل گفت…
آنجا آسمان و زمین انگار در مدار دیگری میچرخند. اینجا همه چیز ثابت و سقف سنگی میشود .

پست‌های معروف از این وبلاگ

ولي منظورش يعني كي بود؟ نفهميدم

سن كه رسيد به پنجاه، فشار مي ياد به چند جا

١٤٠