صبح روز سوم:

از خواب بیدار شدیم و صبحانه را توی رگ زدیم و سارا را برای زیارت امامزاده بردم. داخل امامزاده، سارا از من می خواست که فضا را برایش توضیح دهم از سه قبر سبزپوش گفتم و گلهای مصنوعی و پنجره های کوچک. چندین گره را باز کردم تا گره از مشکلات صاحبانشان باز شود و برای خودم و سارا چندین روبان سبز گره زدم. این روبان چقدر در دنیای نشانه شناسی معنا یافته است. منظره روبروی امامزاده رویایی بود این سه برادر جای خوبی را برای مردن انتخاب کرده بودند.
خادمِ امامزاده مسیر آبشار و همچنین مسیر کوهنوردی رفتن به سمت زیرآب را با دقت روی کاغذ طراحی کرد.
از جاده پایین امامزاده به راه افتادیم و سر یک پیچ کوله ها را پایین گذاشتیم و صنم کنار انها باقی ماند و ما ادامه دادیم. مسیر پیچ در پیچ و به دلیل باران به شدت لیز و گل آلود بود و بدون چوب دستی مشکل بود رفتن. سر یک پیچ ابشار لاغری را دیدم و خیلی تو ذوقم خورد اما کمی جلوتر که رفتم نزدیک بود از روی صخره ها پایین بیفتم و آبشار اصلی را دیدم.
آبشاری بود غران و درخشان
آب در همان بالا به پودر تبدیل می شود و زمانی که به زمین می کوبید، هوا را چنان جابجا می کرد که از وزش باد تکان میخوردیم. می گفتند 40 متری است.
چاره ای جز فریاد کشیدن نبود. در نزدیکی ابشار از پرتاب قطرات اب خیس خیس شده بودیم. نزدیکتر شدن به آبشار بدن را به لرزه می انداخت. شور آبشار به همه منتقل شده بود و بی خیال خیس شدن تا جایی که امکان داشت به آن نزدیک می شدند و در شور آن شریک می شدند. موبایل ها و دوربین ها همه خیس می شدند و لذت می بردند...
همه رفتند و من هنوز دلِ کندن نداشتم.. با حیرت سارا را دیدم که با کمک آرزو فردین در حال پایین آمدن از راه باریک لغزنده ای بود که من با چشمان بینایم چند بار در آن لیز خوردم.
انقدر افرین افرین کردم که بقیه مردمی که آمده بودند همه فهمیدند سارا نمی بیند. اما در حیرتم از بردباری فردین و آرزو که قدم به قدم او را هدایت می کردند.
سارا زمانی که آبشار را احساس کرد زد زیر گریه ...
سرانجام دل کندیم ازآبشار و به محل کوله ها رفتم. تا فیها خالدنمان خیس شده بود. همه به دنبال درختی برای تعویض لباس می گشتند که مشکل را طور دیگری حل کردیم. چشم مختار را بستیم!
چای داغ سرمای آبشار را از تتمان بیرون کرد و به فردین گفتیم که نقشه را باز کند تا ببینم راه بازگشت را چگونه پیدا کنیم که از خنده بیهوش شدیم. به جای نقشه با کاغذ نمداری روبرو شدیم که پر از لکه های آبی رنگ بود. اما فردین که از رو نمی رفت و همچنان راه را نشان می داد: اینجا یک پرنده دریاییه از نوکش وارد می شیم از تهش خارج می شیم، بعد بین دو تا دایناسور روبروی هم حرکت می کنیم
طیبه دستور داد برگردد امامزاده و دوباره راه را بپرسید که طفلک همین کار را کرد.

بعد از آن کوره راههای جنگلی بود و قیافه ما که سر هر شیب می ایستادیم و متفکرانه به آن نگاه میکردیم که آیا بر طبق گفته خادم این "شیب تند" است یا نه؟
و یا این "رودخانه باریک" شده اینجا یا نه؟ قضیه خیلی قابل تعمیم بود!
خلاصه همینطور عشقی مسیر را می رفتیم به امید اینکه درست است و اما مسیر....
از جنگل باران پوش بگویم یا از علفهای درخشان...تنه های خزه بسته و ریشه های بیرون زده...صدای پرنده ها و وزوز حشرات...
...ساعتها راه رفتیم تا به جاده ای که نشانی اش داده شده بود رسیدیم. روی تنه ها بریده شده درختان نشستیم و استراحت کردیم و آواز خواندیدم .

نظرات

‏ناشناس گفت…
من عاشق اين فضا هستم. شما هم اونقدر زنده تعريف ميكني كه خاطرات همگي رژه ميروند. اميدوارم بتونم دوباره اونجا رو ببينم.
‏ناشناس گفت…
خوش به حالتون
خوش به حالتون
خوش به حالتون
خوش به حالتون
خوش به حالتون
...
خوش به حالتون
‏حوا گفت…
(:
چقدر از خوندن این تجربه ها ت خوشحالم .
اينانا گفت…
اااااا...پس فردين چي؟؟؟
مريم گفت…
با خوندن سفرنامه قشنگت احساس كردم در حال تجربه كردن اين سفر هستم
SANAZ گفت…
وااااااااااااااای منم میخوااااااااااااام.چه سفرهای فوق العاده ای میرین شما؟؟
همیشه خوش باشین گیس طلا خانوم
زن معمولی گفت…
دختر گیسو طلای همشهری میدونستی که محشر نوشتی؟!من سالهاست که با یه شمالی صمیمانه دوستم( اگه به وبلاگم سر زدی آدرسش هست" پس گردنی")اما هنوز آرزوی یه همچین سفری به دلم مونده.سفر با دوستانی مثل آب روان!نمیدونم چرا دارم اینا رو به تو میگم اما واقعا لذت بردم و دروغ نگمم اندکی حسودیم شد!(اینجا چه جوری میشه نظر خصوصی گذاشت؟)
محسن گفت…
سرت سبز و دلت خوش باد
هوس کردیم ما هم بیاییم
هستی گفت…
سلام همشهری گیسو طلا
پست قبلی رو که خوندم زیاد برامجالب نیومد.امروز داشتم توی گرما تابستون شرشر عرق میریختم و کارهای اداریمو انجام میدادم.حسابی هم خسته بودم.میدونی که ما شیرازیها چقدر زود خسته میشیم.
یهو یادم اومد اون تیکه ای که نوشته بودی فردین داشته نقش یه زوجکره ای رو توی خواستگاری بازی میکرده و با اینکه ندیده بودم ولی یه لبخند گشاد رو لبام نشست.خیلی چسبید توی اون حس و حالم.اومدم تشکرکنم.همین
‏کیقبا د گفت…
و اما سارا
سارا
سارا
نابینایان ...
نابینایان مادر زاد
...
سارا ...
روزگار روزگار روزگار ...
خستگی روزانه را با خواندن سفرنامه ات سر می‌کنم و سبک میشوم :)
نیلوفر گفت…
خوش به حالتون. چقدر داره خوش می گذره. من می خوااااااااااااااااام
ن.شقايق گفت…
حق
درود
خانم دکتر عزيز!
دلم نيامد بابت اين همه لذتي که از همراهي مجازيتان مي برم سپاستان نگويم.
سپاس و سپاس و سپاس.
جاي من هم بخنديد، جاي من هم بگرييد، جاي‌ من هم جيغ بزنيد.
‏ناشناس گفت…
دلم آتش گرفت گریهء سارا را خواندم :((
الف.میم گفت…
من نگرانِ وقتی ام که می خوای برگردی تهران. به قولِ علما تو از سفر بازگردی و سفر مث سگ ازت بازنگرده.ولی کلن تبریک می گم این سفر رو.
manak گفت…
mishe begid lotfan in abshar kojaast?

پست‌های معروف از این وبلاگ

ولي منظورش يعني كي بود؟ نفهميدم

ايرانيان غريب

ملت بامزه