ورود گیس طلا را به شهر شهیدپرور وین تبریک می گوییم

از اولش خوشمزه شروع شد. ساعت 12 آژانس گرفتم برای فرودگاه امام.چهار صبح پرواز داشتم به سمت وین. دارم فکر میکنم اگه یک خورده فرودگاه دورتر بود من شیرازی بی خیال سفر به خارج کشور می شدم.
راننده جوان چنان موزیک های ملایم زیبایی انتخاب کرده بود و با کولر خنک یک ساعت دلپذیر را در شبهای خیابان های تهران و حومه گذراندم. از این زنده بودن شهر در شبهای ماه رمضان لذت می برم. میوه فروشان دوره گرد در میدان شوش، مردی که وسط خیابان شلوارک می فروخت و خانواده هایی که چند ترکه سوار موتور شده بودند خیلی بامزه بود.
کاملا خوابالود و نئشه وارد فرودگاه شدم و مراحل پذیرش را با گیج بازی گذراندم در به سالن انتظار رفتم. قیافه های خیلی جالب بود. مسافرانی که حسابی به سرووضع خودشان رسیده بودند و با کمی زرق و برق اضافه مال پروازهای ترکیه و ارمنستان و این جور جاها بودند و مردمی که ساده پوش بودند پروازهای اروپایی.
در هواپیما با مهماندارهای قرمز پوش و موبور استرین روبرو شدم که به علت خوابالودگی چندان فرصت ورانداز پیدا نکردم. یک سفر چهار ساعته عذاب اور تنها حسنش این بود که برای اولین بار از توالت هواپیما استفاده کردم. پروازهای داخلی و خارجی که تا به حال رفته بودم انقدر کوتاه بود که ارزش جیش کردن نداشت ومن همیشه فضولی داشتم برای دیدن توالت فرودگاه که به حمدالله صورت پذیرفت...هیچ چیز خاصی نداشت. من نمی دونم تو این یک وجب جا چطور اون میک لاو های سینمای رخ می دهد. اینجا که شست طرف می رود تو دماغ ادم
در فرودگاه کوچک وین خواهران خوش تیپم منتظرم بودند. من در حیرت این خارجم کلا. این خواهراهای من در ایران دخترانی کاملا معمولی بودند و حالا به برکت عدم حجاب و آب و هوا! زیبایی هایشان جلوه پیدا کرده بود. انهاهم حسابی به من خندیدند چون از شما پنهان نباشد من مجدا کله ام را گل افشانی کردم.و الان گیس هویج نیستم. گیس سفید هستم. البته سفید سوخته!
باور کنید این بار یک ارایشگر حرفه ای ریدمان کرد به سرم نه خودم. نمی دونم در من چه دید که احساس کرد می تواند هرکاری دلش خواست بکند. من هنوز دارم تاول خشک شده از پوست سرم جدا می کنم. خلاصه الان مادونایی هستم با گیس های بلوند سوخته
در قطارشهری درگیر مناظر جدید و متفاوت شهری بودم مدام به خنده می گفتم انگار تو خارجیم...
هوا بسیار شبیه شمال بهار است. مردم بور و چاق و بی نمک هستند و فقط دختران جوان زیبا هستند. مردم سیگار زیاد می کشند و شهر به شدت کم جمعیت است.
در خانه کوچک و به شدت دلباز خواهرم دانوب پیداست کلا اینجا همه جا سبز است. خواهرم تمام بالکنش را پر از گل و میوه کرده است . درخت سیب، انگور و حتی گوجه فرنگی و گلدانهای پر از گلها نا آشنا

طبعا اولین کار که کردم بیرون رفتن بود باابجی اولی که به شدت لیدر تور خوبی است مرا به فروشگاهی در همان نزدیکی برد. منم که عشق مغازه ...حالی به حولی
قیمت مواد غذائی خیلی نزدیک بودن به ایران(فکر کن) اما برای لباس فقط باید به دنبال حراجی باشم.یک عالمه قو دیدم و تصمیم گرفتم برای روزهای اینده حتما نان با خودم ببرم.حضور زنان با نوزاد و گالسکه زیاد بود. حضور دختران وزنان ترک با حجاب هم واضح بود.خانه که امدم بیهوش شدم از بی خوابی شب قبل
عصر بیدار شدم و در تراس دلپذیر نسکافه و کیک خوردم و ساعتها به منظره دانوب و خانه های اطراف خیره شدم زندگی هایی که جریان دارد پشت این پنجره ها...زوج پیر ان طرفی زن موبور این طرفی پسر ترک روبرویی..

زمانی که ابجی ها المانی حرف می زنند از خنده می ترکم هنوز به این کلمات خشن عادت نکرده ام. کارمند مهربانی پشت تلفن با دقت و حوصله برای ابجی دومی توضیح میدهد کهچطورلپ تاپ مرا برای اینترنت انان تنظیم کند
الان در تراس خنک و عطرآلود روی نیمکت چوبی نشته ام...شب شده و و چراغهای اطراف دانوب روشن شده. ...و من هنوز گیجم

نظرات

‏رضا گفت…
رضای روزن ها می پرسد گیس طلای دائم السفر چطور دکتر شد!
‏فتانه گفت…
سلام
من فتانه هستم. خواننده ای قدیمی و بی سر و صدا. نویسنده ی وبلاگ قاصدک که حالا صد سال است انگار وبلاگ نمی نویسم.دوست شهرزاد عالم فتحی. شاید این جوری آشناتر به نظرم بیام. در تمام این سال و ماه ها هیچ وقت پیامی نگذاشته ام. حالا فکر کردم حیف است که شما وین باشید و ما همدیگر را نبینیم.
خبرم کنید اگر حوصله داشتید.
ارادت
‏گیس طلا گفت…
فتانه جان ایمیلت را برایم بگذار
رامک گفت…
گیس طلا عکس هم بذار!!!
لی لی گفت…
همیشه به سفر خانوم .... خوش بگذره ... من عاشق سفرنامه هاتم ...و اینبار منتظر کلی عکس
‏Maahoor گفت…
vay ke man cheghadr gereftaram...hata shab ha ham nabayad be khabam ta in kar tamum sheh...va vay ke cheghdar delam mikhad bebinamet chon hamin nazdikihaa hasti....age dust dashti biaii yek khabari behem bedeh..shahr man ham kehyli khoshgele
‏ناشناس گفت…
salam, man weblage shoma ro chand waght pish ke dar morede shomale iran neweshte budi peyda kardam, khosh hal shodam baraye safar be otrish umadi, manam inja zendegi mikonam,arezuye safare khub barat daram
ali گفت…
سلام ه به شهر وين خوش اومديد مدتهاست وبلاگتون رو از گودر مي خونم
اميدوارم تو وين بهتون خوش بگذره
roozmare negar گفت…
to Wien hastiiiiiiiiiiiiiiiiiii? vay bavaram nemisheeeeeeeee. barat e-mail mizanam. boosssss haye ziad
اينانا گفت…
دارم فكر مي كنم..شايد اصرار بيهوده بود ..رفتن لندن......

چيزهاي ديگه يي منتظرمون بودن.....روون و آروم....
see u
mahya گفت…
من عاشق سفرنامه هاتم...
این دفعه آنلاین ِ ... آخ جوووووون :)
هستی دخت گفت…
یواشکی میری سفر؟ خوش بگذره...از همین الا منتظر یه سفرنامه توپم...
Mostafa گفت…
«من نمی دونم تو این یک وجب جا چطور اون میک لاو های سینمای رخ می دهد. اینجا که شست طرف می رود تو دماغ ادم»
جملهٔ دوم پاسخ جملهٔ اول است.
:)

پست‌های معروف از این وبلاگ

ولي منظورش يعني كي بود؟ نفهميدم

سن كه رسيد به پنجاه، فشار مي ياد به چند جا

١٤٠