۱۶ اسفند ۱۳۸۸

آغاز یک پایان


به این فکر می کنم که آیا امکان داره یه روز منم مثل این اساتیدم تا این حقیر بشم. از کجا می شه فهمید؟ چطور می شه جلوشو گرفت؟

اینا هم احتمالا یک روز آدمهای آرمانگرایی بودند، چی شد که اینطور به تدریج صفات انسانی شونو از دست دادن؟ از چه لحظه ای که زوال آغاز می شه؟ چطور می شه فهمید؟

۱۴ نظر:

ناشناس گفت...

نازنینم همینقدر که تو متوجه زوال روحی آنها میشوی ودائما نگاهی بخود میکنی و خودت را محک می زنی معنی اش اینست که به این آسانیها به دام این زوال روحی نخواهی افتاد.
زنده باشی عزیزم.

حواس پرت گفت...

منم دقیقاً تو بطن همین دلواپسی هایی هستم که میگی! روی این قضیه من هم فکر کردم. به این نتیجه رسیدم که تو بهترین حالت، هم روز اول استاد شدنت با روزی که داری بازنشسته میشی یه فرقایی داری!(البته من معتقدم میتونه اینطوری نباشه، اینو میگم که در صورت وقوع سرخورده نشم!)
مهم اینه که آدم تا جایی که میتونه مقاومت کنه! میدونی از کی شروع میشه؟
از وقتی که در تقابل و تعارض منفعت خودت و منفعت دانشجوها، منفعت خودت رو در نظر بگیری! نه این نیست! این که طبیعیه!
از وقتی که شروع به فیلم بازی کردن میکنی. از وقتی که دیگه خودت نیستی. و این یعنی شروع کردن به مردن، یعنی دور شدن از خودت.
تو خودت چی فکر میکنی؟ فکر میکنی دلیلش چیه که آدم اینطوری میشه؟

بهمنگ گفت...

من میدونم کی دیگه این طوری میشه...
چند روز پیش یکی از دانشجوهای ترم قبل بهم اس ام اس زد که محتاج کار کردنه و کار بنایی بلده، دانشجوی لیسانس ساختمان. خواستم براش کاری بکنم، به یکی از دوستام معرفی ش کردم و الان دیگه سر کاره و هم خودش راضیه و هم کارفرماش.

اگر معلم اون جور بدی که می گی بشه، دانشجو شب زنگ نمیزنه معصومانه تقاضا کنه کار براش پیدا کنی. به عبارت دیگه دنیات از زندگی واقعی آدما فاصله بگیره.

Hasti.N گفت...

فکر کنم زوال از لحظه یی شروع میشه که طرف نسبت به همه چی‌ بی‌خیال میشه. این چیزی بو که توی بعضی‌ استادهای علوم انسانی‌ میشد دید.

سندباد گفت...

از زمانی شروع می شه که بهشون فکر نکنیم ( این نظر منه ) وقتی آدم حواسش باشه و براش مهم باشه فکر نمی کنم از دایره ای که خودش براش اهمیت قایل شده و حد و مرزشو تعیین کرده چندان خارج بشه
همیشه آرمانی و آرمانگرا و بر قله ها ابرها باشی گیسو جان
* یه کاری می کنی که آدم موقع کتاب خریدنم یادت باشه ها

خسته گفت...

داستان قورباغه را شنيدي كه اگر توي آبي باشه كه گرمتر و گرمتر بشه تا به نقطه جوش برسه از اون خارج نميشه و مي ميره شايد انسانهايي از اين دست هرگز به گرم شدن محيط اطراف توجه نمي كنند تا روحشون بميره.

shahrzad گفت...

از وقتي كه دست از فكر كردن و رنج بردن بر داري!

زهره گفت...

هرچند من خودم زیاد به این موضوع فکر میکنم اما شاید اینجوری نگاه کردن و قضاوت کردن دیگران اشتباه باشه، کی میگه همه استادها به این بدی هستند که میگی، چه میدونی اونها در مورد خودشون چی فکر میکنند، شاید دیگران در مورد خود تو نظری اینچنینی داشته باشند،مقایسه کردن خود با دیگران یا الگو قرار دادن یا ندادن دیگران زیاد مفید نیست مهم اینه که هر کس به خوش وفادار بمونه و بتونه از کارش و خودش دفاع کنه. موفق باشید.

مهدی گفت...

به نظرم جمله داراي اشكال ادبي است
"به این فکر می کنم که آیا امکان داره یه روز منم مثل این اساتیدم تا این حقیر بشم."
يه ذره نامفهومه
بدروود

فواد گفت...

شاید از لحظه ای که خود آگاه یا ناخوداگاه، فهمیده یا نفهمیده، آدم تسلیم یه چیزی میشه و دست از یافیدن بر میداره... از لحظه ای که فک میکنه "دیگه همینه دیگه...! همه ش همینه، چیز دیگه ای نمونده..." یا دیگه دنبال چیز دیگه ای نمی گردی...!

پیشی بیا منو بخووووور :دی

ناشناس گفت...

از لحظه ای زوال آغاز می شه که دیگران رو حقیر بدونی .

عسل چشم گفت...

نگو که دلم خونه...

samira گفت...

منم وقتی دلم میگیره یا میرم راه میروم یا میرم خرید (اگه خرید کنم مطمئنن چیزهای بیخودی میخرم ولی اگه راه برم خوبه)
:(

ناشناس گفت...

آنچه شیران را کند روبه مزاج
احتیاج است احتیاج است احتیاج

عزيز دل حتي دستگاه كارت خوان نداشت

بهار که بودم برای خرید لازم نبود جای دیگری بروم، همه چیز خوردنی و پوشیدنی و مصرفی در اطرافم بود. مراکز خرید هفت تیر هم مواردی که در محله ن...