امروز تو مترو دختر سمت راستم هفت ایستگاه مترو را آرایش می کرد و دختر سمت چپم تمام هفت ایستگاه را " انگلیسی در سفر" می خواند.
دختر دوم صورتش به طرز دلخراشی سوخته بود.
۳۰ اردیبهشت ۱۳۸۹
اشتراک در:
نظرات پیام (Atom)
اينستاگرام gisoshirazi
مدتها بود اينجا نيامده بودم فقط خواستم بگم زنده و سالم هستم و هر روز در اينستاگرام مي نويسم تشريف بياوريد اون ور منم تلاش مي كنم كه ...
-
چهل عدد مقدسی در اساطیر ایران است. اهورمزدا آسمان را در 40 روز می سازد. چهل تعداد روزهای ناپدیدی هفت ستاره خوشه پروین است. در بابل بر یکدور...
-
تولدم مبارک
-
مرد جوانی در زد گفت اردکشون اومده داخل حیاط ما،داشتم دنبال اردک می گشتم یک پسره را به جای اردکه پیدا کردم که تا منو دید پا گذاشت به فرار ...
۱۷ نظر:
avalesh khandedar bood ama jomle akhar delam ro badjoori sozoond o naraht kard... tasavore inke dokhtare dovom, karaye dokhtare aval ro midide o be rooye khodesh nemiavorde.....kheyli narahat konande bood.
mer30 gistalaye nanazam k behem sar mizani
unyeki darunesh ghani bude va kambudi hes nemikarde in avali kole lavazem arayeshaye donyam erzash nemikonan...
گيسو
مهم اينه كه شاد باشيم حتي با صورت سوخته
مهم اينه كه لذت ببريم
با كتاب
با آرايش
مهم اينه كه قضاوت نكنيم
...
من فقط اومدم بگم ... من واقعا نميدونم چي بگم !!!
من می گویم شاید گاهی نگاهمان بی رحم تر از طبیعت باشد! شاید رنجی که ما فکر می کنیم یک نفر می کشد ناشی از همین نگاه هایی باشد که اینطور دوست دارند که رنج را در یک نفر ببینند!
اما به هر حال، رنجی که عیان است، برای صاحبش، رنج آورتر و کشنده تر است! مخصوصاً اگر مغرور باشد!
حس میکنم دختر صورت سوخته توانسته خودش و راهش را پیدا کند و با واقعیت زندگی کنار بیاد ولی دختر اولی هنوز خیلی راه دارد تا به دختر دومی برسد.شاید! شاید!!!!
شاد و مهربان باشیم.
حس میکنم دختر صورت سوخته توانسته خودش و راهش را پیدا کند و با واقعیت زندگی کنار بیاد ولی دختر اولی هنوز خیلی راه دارد تا به دختر دومی برسد.شاید! شاید!!!!
شاد و مهربان باشیم.
نکته ای که اینجور مواقع منو ناراحت می کنه اینه که: پذیرفتن رلهای داده شده بر اساس نرمهای جامعه و تفکر کلیشه ای است. فکرش را بکن اگر این قضیه بر عکس می شد نه تنها صحنه برای کسی دلخراش نبود بلکه قابل تحسین بود. یعنی دختر صورت سوخته نهایت تلاشش را میکرد که وجود خود را به عنوان یک زن و یک انسان حس کند و جرئت کند و آرایش کند و آن دیگری هم به جای فقط آرایش باز هم خودش را نه یک عروسک بلکه یک آدم حس کند و گهگاه کتابی بخواند آنوقت میشد گفت که این دو نفر نقششان را خودشان انتخاب کرده اند. منظورم از این کامنت بالا بلند این بود: هر دو این آدمها که گفتی بنظر من دارند نقشهای تحمیلی بازی می کنند و هر دو هم دارند بد بازی میکنند.
تو چه میدونی که دل اون دختر اولی بیشتر و بدتر سوخته نباشه!!
شاید خیلی از حدسای کامنترها درست باشه
اما مساله به نظر من یه نگاه یه لحظه ای هست که یه تضاد در دو سو رو باعث میشه و باعث می شه آدم به هر دو سمتش فکر کنه و خیلی از نتایج دوستان رو بگیره و ...بالاخره این که فکر کنه
با این حساب حتی می شهگفت که خانوم دومی مث اون آدمایی که یکی از حواسشونو از دست دادن اما حسای دیگه شون قوی تر می شه انقدر که از آدمای عادی هم جلو می زنن
بابا انقد شلوغش نکنید و دختر دومی رو بالا نبرید. صرف این که از وقتش تو مترو استفاده می کنه و یه کتاب انگلیسی می خونه دلیل بر این نمیشه که سوختگی صورتش براش مهم نیس و فراموشش کرده.شاید خیلی هم براش مهم باشه!
حکایت حکایت رفتن است
آنگاه که آریاییان بخاطر سوز و سرما دل از یار و دیار کندند و در این سرزمین رحل اقامت افکندند تو گویی با خود بذر رفتن را نیز در این دیار کاشتند !
و اینگونه است که از هزار و اندی سال قبل که اعقاب ما به هند گریختند و پارسیان هند را بنیان نهادند تا به امروز ، هنوز که هنوز است این رفتن و گریختن ، این دل از یار و دیار کندن ادامه دارد ...
midooni ye joore ajibi khas va doostdashtani hasti
طبیعت بی رحم، بن بست خاک و آرزو . . .
کاش همه مثل بنجی بودیم . اون موقع آغوش همه کدی ها بوی درختای کاجو می داد .
اگه رنج ظاهر نازيبا مي تونه آدم رو داناتر كنه، خوب بذار بكنه.
حواس پرت خوب گفته : رنجی که عیان باشد ...
از دختر اول نباید ایراد بگیریم ، اون داره به حس خانومانش میپردازه و این ایرادی نداره به شرطی که " زننده " نشه.
دختر دوم عمیق تر خواهد شد و با سواد (چه خوب ) ولی میتونه نسبت به ترمی صورتش هم اقدام کنه ؛ سوختگی جسم قابل ترمیمه ولی سوختگی دل ...
من چند وقته که دارم وبلاگتونو میخونم و کلی هم لذت میبرم از دید خاص و نثر جالبتون....این پست هم که طنز بیرحم دهر را باز یاداوری کرد... سپاس گیسو جان
ارسال یک نظر