شب اول به سمت گرگان

کدوم دیوونه ای شبی که مسافره برای اولین بار از ماشین لباسشوی اش استفاده می کنه و برنامه اشتباه بهش می ده و لباسهای رنگی را قاطی پاتی می اندازد و تمام لباساش به رنگ گه پخته در می یاد و بعدش هم چون دیرش شده و نمی دونه چرا شستشوی سریع داره سه ساعت طول می کشه مجبور می شه ماشین را خاموش کنه و لباسهای خیس را همه جای خونه پهن کنه و بره سفر؟
دوان دوان بلیطها را از حمید گرفتم و رفتم خونه بیتا و دیدم بیتا ریلکس با لباس خواب تصمیم داره واسه خودش شام درست کنه!
با جویدن ناخن هایم منتظر شدم تا خانم ِ اسهالی دوشش را بگیرد و کته و ماستش را بخورد و راه بیفتیم
در مترو آنقدر حرف زدیم که نزدیک بود از ایستگاه شوش جا بمانیم . من عجله کرده بودم که یکساعتی زود رسیدیم. در راه اهن همه آدمها سیاهپوش بودند چرا؟ فقط من و بیتا رنگی بودیم.
طاهره هم رسید و مرجان هم که قرار بود ورامین سوار شود.
هر کدام یک جا بلیط داشتیم و من افتاده بودم در کوپه ای پر از موجودات جیگر که سلکش موسیقی شان و خوراکی هایشان هم محشر بود. اون وقت این بیتا خانم رفته یک کسی را پیدا کرده که با من جابجا کند. خداییش دوست اینقدر وقت نشناس؟
رفتم پیش آن دو تا و مرجان هم ورامین سوار شد و کر کر خنده شروع شد. ریس قطار شاکی که چرا ما جابجا کردیم و انقدر مسافر به کوپه وارد کرد که به این نتیجه رسیدم پیاده بشیم دنبال قطار بدویم.
من و بیتا رفتیم رستوران و دو نفری یه پرس جوجه خوردیم و بیتا گفت که به خاطر اسهالش دو روزه غذا نخورده و این آغاز یک جوک تا آخر سفر بود که خانم مفصل غذا می خورد و هی می گفت اشتها ندارد و هی و یک روز به تعداد روزهای که غذا نخورده اضافه می کرد. بعد همه می پرسیدند اون جوجه تو رستوران چی؟ و بیتا هم همیشه می گفت: اونم که نصفش را دادم گیس طلا!
مثل همیشه رفتم تخت بالای و با لالایی قطار به خواب رفتم. خدا می داند من چقدر قطار دوست دارم.

نظرات

فرا گفت…
مسافرت با قطار بهترین نوع سفره. سفر خوش.
سارا-با گفت…
من طاقت ندارم تا پست بعدی صبر کنم و میخوام همین الان فضولیم رو ارضا کنم! قطار گرگان راه افتاده بالاخره؟ یا شما تا ساری رفتین با قطار؟
داوود خان گفت…
قطار هم شما رو دوست داره!
‏نگار ایرانی گفت…
گه پخته چه رنگیه اون وقت؟
‏نگار ایرانی گفت…
امیدوارم با درجه یک رفته باشید چون درجه دوش افتضاحه.
راستی خونه جدید با وسایل جدید مبارک باشه.
هیوا گفت…
سفر باشه حالا با قطار یا با خر هیچ فرقی واسه من نمی کنه:)
سفر خوب شروع شده!
حتما تا آخر هم خوب بوده..
من هم خیلی قطار رو دوست دارم هرچند خیلی خسته میشم.
‏هدي گفت…
گيس طلا چيكار ميكني كه ميتوني تو قطار به كك ها و شپش ها و از نماز جاموندن و از تخت افتادن و گرما و دستشويي هاي لغزان و آب كهنه منبع و خدمه بي كلاس و تنبل و ... فكر نكني و از صدا و مسير لذت ببري؟
‏ناشناس گفت…
در پاسخ به نگار ایرانی ....

مواد لازم :

مقداری گه

قابلمه

آب

ابتدا قابلمه را روی گاز می گذاری،بعد گاز را روشن می کنی، یادت باشد اول گه ها را بریز بعد آب اضافه کن که همه جا را به گه نکشی، سپس اجاق را روشن کن، بگذار تا حدود یک ساعت و 20 دقیقه گه ها بپزند. در این قسمت می توانی رنگ گه پخته را ببینی. در ضمن آب را برای این اضافه می کنیم که گه ها نسوزند. از بخار پز هم می توانی استفاده کنی.

آخه دختر خوب اینم سوال بود که تو پرسیدی؟؟؟؟؟؟؟ واقعاً که.
ashkan گفت…
قطار رو شاید واسه این دوس داری که ما شیرازی ها قطار ندیده ایم! : دی
سفر خوش...
آیدا گفت…
سفر با قطار وقتی می چسبه که همراه داشته باشی.
ذغال سنگ گفت…
سلام.
واقعیت اینه که من از قطار اصلن خاطره خوشی ندارم. شاید به خاطر فاصله 30 ساعته مشهد به اهوازه که واقعن برای آدم رمقی نمیذاره.
البته مسافرت با قطار به شرطی میتونه دلپذیر باشه که اولن با چه کسی میری و دومن به کجا میری!
%ایام به کام%
ارش گفت…
سلام
من با قطار از مشهد برگشتم
واقعا قطارهای ایران محشرن
ولی باز شکر که مثل این پاکستانی ها ازش اویزون نمیشن ولی همسفرام خوب بودن جای شما خالی مثل خر خوش گذشت

پست‌های معروف از این وبلاگ

ولي منظورش يعني كي بود؟ نفهميدم

سن كه رسيد به پنجاه، فشار مي ياد به چند جا

١٤٠