به سوی چهار باغ

شب به گرگان بازگشتیم همه چرت و پرت می گفتند. بیتا می گفت: چرا من وقت خوردن گوشتها به یاد آن جنازهای خونین نیفتادن؟ طیبه آهی می کشد و با لحنی رمانتیک می گوید: چون انسان به معنای نسیان است
آقای دانشفر تماس گرفت گفت در پمپ بنزین نهار خوران درون یک پی کی منتظر ماست.
طیبه به راننده می گوید: شما یک پمپ بنزین را رد کردید!
راننده: اون پمپ بنزین نبود، سی ان جی بود !
طیبه: نه یه پی کی بود...
ما:!!!!!!
بیتا می گه : ولی این مسیری نیست که ما باید بریم زیارت !
ما:زیارت؟
بیتا: اره بریم شاهان کوه بخوابیم دیگه
ما:!!!!!
به خانه ای که بچه های وبلاگستان تهیه دیده بودند رفتیم. دیدن یک خانه طبیعی با حمام و دستشویی خیلی فراتر از سطح انتظار ما بود.
هنگام ورود به خانه به سرعت خودم را به اقای دانشفر رساندم که مرا گیس طلا صدا نزند در میان همسفران ِ بی خبر از وبلاگ. بامزه این که در این فاصله برادر کوچک و بامزه آقای دانشفر رفته بود از بقیه می پرسید کدامتان وبلاگ می نویسید؟
اقای تبرسا که گمیش تپه پیشنهاد ایشان بود، شب ٱمد تا مسیر چهار باغ را پیشنهاد بدهد و طبعا بچه ها چشم بسته قبول کردند. درگفتگوی دلچسبی که با ایشان داشتیم، اطلاعات فراوانی درباره ترکمن ها و طبیعت گرگان به دست آوردیم. زمانی که رفتند، یکی از همسفران به من گفت: خوش به حالت که چنین دوستانی داری...
و من به این وبلاگ فکر می کردم که شما- دوستانِ مرا- چقدر زیاد کرده است.
صبح زود منتظر مینی بوس شدیم. مهدی به بیتا می گه:نگاه اینجا یک مرکز مشاوره بیماری های رفتاری داره، یه سر برو برات بد نیست
بیتا فورا جواب می ده: یه مرکز وازکتومی هم داره بری برای تو هم بد نیست !

بامزه اینکه که بالاش نوشته بود: با تضمین موفقیت صد در صد
بعد زیرش نوشته بود: با قابلیت برگشت 60 تا 80 درصد!

سوار ماشین شدیم و به تدریج ای کیو بچه ها همینطور پایین می اومد
بعد از کلی توضیح دادن اینکه کجا می رویم، زهرا می پرسد: امشب کجا می خوابیم؟
درباره نهار و سیخ چوبی و سوسیس حرف می زنیم ،لنا می گه: سوسیس که از توی چوب رد نمیشه
و هوشمندانه ترین سوال اینکه، مهسا می گه : بدون روغن چه جوری سوسیس درست کنیم؟

طیبه می گه: گیس طلا مثل فرشته های روی شونه آدمها می مونه که تمام کاراشونو یاد داشت می کنه
مهدی می گه: دست راستی یا دست چپیه؟
طیبه می گه: حقوق ندارن به هر دو بدن ، یکی کار دوتاشونو می کنه

در مسیر تابلو زده تا چهار باغ 43 کیلومتر. لنا که اولین سفرشه می گه: خب نزدیک بود که، پیاده می رفتیم
طاهره می گه: این چون خودش سپید روده، خودشو همیشه رها می کرده به دریا می رسیده. خبر نداره اینجا سربالاست باید ابوعطا بخونه تا 43 کیلومتر برده...
خب نمی دونم از چی بگم. از مسیر پیچ در پیچ هزار رنگ؟ از درختهایی که در بالاتر از سر تو تازه از زمین بیرون امده بودند تا انتهای اسمان؟از ان کاروانسرای سنگی عجیب ساده، عجیب زیبا، با احساس حضور تمامی کاروان ها از سالهای دور که در ان خستگی به در کرده اند؟ کاروان سرای قزلق
از سه درختی که در کنار هم ایستاده بودند. بزرگ بزرگ، زرد زرد و نور خورشید صبحگاهی درلابلای انها
از تک درخت به رنگ خون در بین آن همه زردی؟

نظرات

‏شين الف گفت…
واويلا
من تا حالا فكر مي كردم چهار باغ ماله اصفهانه! :)
‏sandbaad گفت…
دوووووووووووستت دارم با اون سفرنامه هات و وبلاگت
واقعا اسمت باید گیس طلا می شد که انقد از رنگ طلایی خوشت میاد و خودتم طلایی که برامون انقده خوب می نویسی
بووووووووووووس
‏ناشناس گفت…
مرسي كه سفرنامه مي نويسي خانمي. ي پيشنهاد بدم؟؟
ميشه آرشيوتو موضوعي بزاري مخصوصا واسه سفرنامه ها؟ من هر وقت ي جايي مي خوام برم كلي بايد با آزمونو و خطا ماه ها رو دنبال كنم تا بهش برسم تو وبلاگت :(
‏مهسا. گفت…
سلام گیس طلا جان

امیدوارم که خوب باشی و کار با ماشین لباسشویی جدید رو یادگرفته باشی ;)
(شاید کامنتم یکم بی ربط به نظر برسه آخه امروز بعد از 10 روز اومدم و کل سفرنامه رو با هم خوندم)

تا حالا با قطار سفرنکردم اما با این همه تعریفی که کردی واجب شد امتحان کردنش... میراث فرهنگی (یک آه بلنننننند) از نظرم در حد یک اسم هم به وظیفه اش عمل نمیکنه, چه برسه به حفظ خانه های چوبی.تازه از سفر به کویر مصر و جندق برگشتم. باید ببینی اونجا چقدر بنای تاریخی زیبا رو روزانه دارند بر باد میدند و هیچ کس نیست رسیدگی کنه...

ممنون که سفرنامه ات رو برامون مینویسی گیس طلای عزیز.فعلا برم تا بعد
قبلش بگم گفته های سندباد رو لینک بده به این کامنت :))
mahasta گفت…
kash ye axi ham mizashty :(
آیدا گفت…
حالا لو رفتی که وبلاگ می نویسی یا نه؟
khiyalesabz گفت…
چه هیجان انگیز بوده :) کلی خوش به حالتون شده ها. ممنون که اینجا هم مینویسین تا مایی که نتونستیم اونوری بریم، با خوندن این سفرنامه، همسفرتون بشیم :)
عالی، عالی!!! ممنون یه عالمه :)
khaabepary گفت…
سلام
چقدر خوبه که می نویسی
از وقتی سفر قبلیتون به ترکمن رو خوندم دلم می خواد برم که طبق معمول همراه ندارم و کاش عکس میذاشتید
امیدوارم باز هم سفر بری خیلی از خوندنش لذت بردمresaberi
دختره گفت…
گیس طلاااااااااااااا، می شه سفر بعدی منو هم با خودتون ببرید؟ قول میدم غر نزنم و غذا نخوام و پا بهپاتون بیام و حرفم گوش بدم.میشه؟؟؟؟؟؟ لطفا؟؟؟؟؟ می شه؟؟؟؟؟؟ ظاهرا این آخر هفته هم تعطیله! می شه؟؟؟؟؟؟؟ خواهش میکنم، می شهههه؟؟؟؟؟؟
‏حمید62 گفت…
داشتم کامنتهای قبلی رو میخوندم
جالبه از اول سفر بیشتراز15بار تقاضای عکس شده


__اولش اینطوری;
"چند تا عكس توپ از اونجابگير"
"گزارش سفر را...باعکس ها بذاری تا ما نیز از دریچه نگاه شما شهرمون رو ببینیم"
"از سفر كه برگشتي من عكس مي خوام"


__و بعد;
"عکس از سفرت نزاشتی"
"کاش از النگ دره عکس هم میذاشتی"
"کاش یکی دوتا عکس بذاری"
"جای چندتاعکس ولو شده با دوربین پشت موبایل به شدت خالی حس میشه"
"ولی دلبرکم عکس نذاشتی چرا؟"
"upload some pics pls"
"چرا این سفر نامه عکس نداره مردم از بس از قوه تخیلم استفاده کردم"
"منم از پست های قبل می خواستم د مورد عکس بگم"
"...و کاش عکس میذاشتید"


__واما این قسمت;
(تحسین تصویرسازی و نگاه نویسنده)
"وقتی از این سفرها می‌نویسی دل آدم رو می‌بری به همون مکانها. حس می‌کنم قدم به قدمش رو"
"ممنون از اینکه چشماتو نثار من میکنی تا بتونم ببینم انچه که تو دیدی"
"خوشبختی مطلق خودتی و وجود خودته که اینقدر زیبا میبینی و زیبا تصویر میکنی"
"آدم با این توصیف ها نصفی از حال سفر رو حس می کنه انگار این سفر نامه هم رنگی شده باشه"
.
.
.
Nov 22, 2010
"...و مثل همیشه همان احساس ناتوانی از جا دادن منظره در چشمهایم..."
sheeva گفت…
از این مسافرت ها که می نویسید خیلی حسودیم می شه ...همیشه شاد و خوش باشی گیس طلای نازمهربونم
‏sandbaad گفت…
aakhere in hafte ham ta'tile
bo2 boro safar jiiiiiiiiiiiiigar
D:
گرگان ما گفت…
عکس از گرگان لطفا .
حسین گفت…
از صفحه فیس بوک یکی از دوستان
عشق شيرازي: دلُم میخاد برم بالوی یه‌ی کوه بلندی از ته دلُم با تمام وجودُم با صِدوی بلند جار بزنم دوسِت دارم، ولي حوصلم نمیشه.
‏ناشناس گفت…
چرا عکس نمی ذاری؟
sojan گفت…
مني كه اين جاهاي زيبا رو ديدم لذت‌هاي قبليم به سراغم اومد
شايد تكرارشون كنم
اين چهار باغ خيلي سرده‌ بابا
من تو مردادش يخ كردم
كاش از قارچ‌هاي توسكستان بخوريد
ارش گفت…
حمید جان گیس طلا با چشماش زیبایی طبیعت رو واسه من تو رویاهام تجسم میکنه چه حس زیبایی
راستی گیس طلا یه سفر بیا جنگلهای ارسباران دست نخورده و بکر ولی خطرناک اخه خرس قهوه ای داره اندازه گاو!!!!
‏ناشناس گفت…
خوش به حالت.....
الان هوای تهران افتضاحه
گلوم می سوزه، حال تهوع دارم. سرم درد می کنه.
خوش به حالت که زدی به دشت و صحرا

پست‌های معروف از این وبلاگ

ولي منظورش يعني كي بود؟ نفهميدم

سن كه رسيد به پنجاه، فشار مي ياد به چند جا

١٤٠