این ماه های اخیر که هفته ای دو سه بار به مادرک زنگ می زنم و او اشک می ریزد و حرف می زند و من گوش می دهم وقتی گوشی را سر جایش می گذارم از خودم می پرسم:
چرا نمی ترکم
نمی پوکم
نمی میرم
مدتها بود اينجا نيامده بودم فقط خواستم بگم زنده و سالم هستم و هر روز در اينستاگرام مي نويسم تشريف بياوريد اون ور منم تلاش مي كنم كه ...
۵ نظر:
knock knock
there is some error on your comments page
solve it ma'am
منم از این مدل مامان دارم ولی چون دور و برم نیست، فرصتی برای پکیدن و آزردگی خاطر برام نمی مونه. من فقط بخش خوب و مهربان و نوستالژیهای با او بودن را گذشتم دم دست و بقیه اش رو تو کوله پشتی ام، اون ته ته ها، قایم کردم. متاسفانه من با این کوله پشتی سفر می کنم. و بعضی وقت ها چیزهای اون تو، چنان لگدی به پشتم می زنه که نفسم بند میاد. می تونم این کوله پشتی رو بگذارمش سر راهی و برم؟ گمان نکنم!
این پست را که خوندم یاد خودم افتادم که به خودم میگم کی قراره من بتکرم؟ ای سنگ صبور یا تو بترک یا من
صبا
:(
دلم تنگ شد برای مادرک
گیسو ؛ یه سر بیا شیراز خوب ...
مادرها همیشه عزیزن
غصه نخور حاله ما هم گرفته می شه.
ارسال یک نظر