۲۸ مهر ۱۳۹۰

که هنوز تا پایانِ تحملِ گیس طلا راه درازی در پیش است

این ماه های اخیر که هفته ای دو سه بار به مادرک زنگ می زنم و او اشک می ریزد و حرف می زند و من گوش می دهم وقتی گوشی را سر جایش می گذارم از خودم می پرسم:

چرا نمی ترکم

نمی پوکم

نمی میرم

۵ نظر:

Dara گفت...

knock knock

there is some error on your comments page

solve it ma'am

Narcis گفت...

منم از این مدل مامان دارم ولی چون دور و برم نیست، فرصتی برای پکیدن و آزردگی خاطر برام نمی مونه. من فقط بخش خوب و مهربان و نوستالژیهای با او بودن را گذشتم دم دست و بقیه اش رو تو کوله پشتی ام، اون ته ته ها، قایم کردم. متاسفانه من با این کوله پشتی سفر می کنم. و بعضی وقت ها چیزهای اون تو، چنان لگدی به پشتم می زنه که نفسم بند میاد. می تونم این کوله پشتی رو بگذارمش سر راهی و برم؟ گمان نکنم!

ناشناس گفت...

این پست را که خوندم یاد خودم افتادم که به خودم میگم کی قراره من بتکرم؟ ای سنگ صبور یا تو بترک یا من
صبا

امید گفت...

:(

دلم تنگ شد برای مادرک

گیسو ؛ یه سر بیا شیراز خوب ...

ناشناس گفت...

مادرها همیشه عزیزن
غصه نخور حاله ما هم گرفته می شه.

اينستاگرام gisoshirazi

مدتها بود اينجا نيامده بودم فقط خواستم بگم زنده و سالم هستم و هر روز در اينستاگرام مي نويسم تشريف بياوريد اون ور منم تلاش مي كنم كه ...