استاد قطاری هستم در شهری کویری
من کویر دوست ندارم. من آفتاب سوزان و مناظر یکنواخت و بادی که خاک و شن در آن است را دوست ندارم
فقط وقتی آخرین کلاسم تمام می شود و غروب نزدیک شده است به حیاط می آیم. در سکوت دانشکده تنها صدای پایی دانشجویی می آید که دوان دوان خود را به رستوران می رساند
روی نیمکتی دربین گلهای اندک و حقیر و گرمازده حیاط می نشینم و به کوه های دور نگاه می کنم که لکه های ابر بالای سرشان پراکنده است و آسمانی که تیره می شود نسیم خنکی که کاغذهایم را تکان می دهد و
منتظر می مانم و به صدای سکوت گوش می دهم
تا زمانی که چراغهای خیابان روشن می شود
و رویا و خاطره در زیر نور مصنوعی محو می شوند
۳ نظر:
کویر، شب های پر ستاره ی فوق العاده ای داره، هیچوقت آن همه ستاره توو آسمون ندیدم آنجوری که توو آسمون کویر دیدم. راستش رو بخوای، با کمی اغراق می شه گفت، به زور می شد سیاهی آسمون را از لای آن همه نور دید!
:)
کویر
قطار
گیسو طلا
این شهر کویری کوه و دشت خوب زیاد داره ها. از دست نده.
ارسال یک نظر