۸ تیر ۱۳۹۱

صبح روز هفتم




در زیر پشه بند از خواب بیدار شدم در حالی که خواب دیده بودم با آبجی بزرگه به این سفر افریقا آمده ام به همین علت زمانی که چرخیدم و به الهام نگاه کردم تا مدتی نمی دانستم او کیست
بچه های بزرگ به مدرسه رفته بودند و به من و الهام به طور جداگانه صبحانه دادند. یه یکجور قهوه بود با شیر و نان . در این روستا بچه ها نباید انتظار کره و مربا داشته باشند
با جورج و استر به راه افتادیم و به روستاهایی سر زدیم که در حوزه کاری این دو بود. کودکانی که ایدز داشتند و آنان دارو به ٱنها می رسانند. دختران جوانی که حامله شده بودند و خانواده رهایشان کردند بودن. ٱموزش شیوه های جلوگیری ازبارداری و همچنین آموزش نگهداری از کودک، چون بعضی از مادرها خود کودکی بیش نبودند
یکی از بچه ها که اچ ای وی مثبت داشت؛ داروهایی باید می خورد که با غذا جذب می شد، یعنی باید غذای زیاد می خورد و در ٱن خانه ای که ما دیدیم غذای زیادی دیده نمی شد
استر زیبا در دانشگاه جامعه شناسی خوانده بود و اکنون با جورج همکاری می کرد
من به او می گفتم که زنان اوگاندایی زیبا هستند برخلاف مردان و او می خندید و به شانه من می کوبید به او می گفتم که زنان اینجا باسن زیبایی دارند و اگر مردان ایرانی اینجا بیایند دیوانه می شوند، قهقهه می زد که تو دختر خیلی بامزه ای هستی
تمام مدت درباره قیمت ها در ایران واوگاندا، ماشین در ایران و اوگاندا و تحصیلات و حجاب در ایران و اوگاندا صحبت می کردیم
ما را به مدرسه ای بردند که مخصوص کودکان یتیم بود و به آنها خیاطی و کامپیوتر و ذغال سازی یاد می دادند. بچه ها جلوی ما زانو می زدند و سلام می کردند و حتی زنانی که ذغال درست می کرد موهای اکستنش شده داشتند. این همه توجه به زیبایی در بین این هم سیاهی..
خسته و کوفته به خانه بازگشتیم و روی تخت خواب بزرگ ولو شدیم . الهام مدام می گفت هوای اینجا خواب آور است
که برای ناهار صدایمان زدند. ناهار غذایی بود شبیه یتمیچه خودمان با بادمجان و گوجه فرنگی وپیاز به همراه برنج و لوبیا و این بار خمیری سفید همراهش بود که مزه برنج می داد اما از ذرت درست شده بود
بعد از ناهار دوربینم را شارژ کردم و به راه افتادیم
پریز های برق اینجا متفاوت است و باید از یک چنجر و یا چیزی شبیه به سیخ استفاده کرد تا اندازه شود
که جوردن این کار را برایم انجام داد
وسط هیر وویر متوجه شدم که احتمالا کارت تب زردم را نیاورده ام. مسئله اینجاست که اولا: بدون آن اجازه ورود به تانزانیا را به من نمی دهند و دوما: اینکه اگر دوباره این واکسن را بزنم می میرم!
جوردن قول داد که بتواند کاری برای من انجام دهد و با پرداخت پول بشود کارت زرد جدیدی گرفت.
دوباره با استر زیبا به راه افتادیم و اینبار ما را به بالای تپه ای برد که ازآنجا منظره ای حیرت انگیز دیده می شد. دریاچه ویکتوریا ،آبی و گسترده در بین سبزهای مزارع و درختان محصور شده بود. در آن بالا یک مدرسه مخصوص دختران هم بود که حسابی از دست میمون ها روانی شده بودند و حتی به آنها شلیک هم کرده بودند. زمانی که ما رسیدیم گله ای از میمونها را دیدیم که از درختی به درخت دیگر فرار می کردند
گویا لباسها و غذاها و حتی کشتزارهای آن اطراف را داغون کرده بودند.
در بازگشت از منظره زیبا، لغات فارسی ساده ای که استر می پرسید را جواب می دادیم ومعلوم شد لغات مشترکی در زبان اوگاندایی و فارسی وجود دارد که البته به دلیل حضور قدیمی عرب ها در آنجا امری طبیعی بود
ماما ، بابا، دادا و مرحبا  و
استر می گفت که دوست پسری دارد که قصد ازدواج با او را دارد اما به دلیل گران بودن مخارج عروسی چند سالی است که هنوز موفق به ازدواج نشده است.
صبح آن روز از دختر نوجوانی به نام جودی عکس گرفتم و او تا شب همراه ما بود. خیلی ناراحت کننده بود که او به امید غذا این مسیر را با ما می آمد و حتی ناهار هم به خانه آمد و البته استر از او هم پذیرایی گرمی کردند. دخترک ترانه های جاستین ببر را می خواند و می خواست موزیسین شود در حالی که معلوم بود خانواده ای داشت که نبود او در کل یک روز برایشان مهم نبود
بعد از دیدن دریاچه از بالا به سمت خیابان رفتیم تا یک اینترنت کافه پیدا کنیم. صندل استر پاره شد و او به راحتی با پای برهنه راه می رفت.و مدام درباره جوان ماندن من و الهام نسبت به سنمان شوخی می کرد و می پرسید قرص آنتی ایجی که می خوریم چه نام دارد
او از زندگی مشکل زنان افریقا می گفت که باعث می شود صد ساله به نظر برسند.
در اینترنت کافه جوردن را دیدیم و برای نیم ساعت استفاده 1000 تا دادیم تا تنها ایمیل هایمان را چک کنیم.
استر رفت و جوردن در بازگشت ما را همراهی کرد. بازار یا به قول خودشان مارکت را نشانمان داد و جک فروت را خرید تا تست کنیم. حقیقا میوه شیرینی بود. این حد شیرینی را من نمی توانم تحمل کنم. بسیار تشنه بودیم و  از صبح متوجه بودیم که خرید کردن جلوی این افراد تا چه حد ناراحت است و احساس گناه بدی ایجاد می کند.
. بالاخره من یواشکی رفتم نوشابه و آب معدنی خنک خریدم و داخل کوله انداختم. انگار که جنس قاچاق حمل می کنم که جودی دوان دوان خود را به من رسانده و دیده است و رفته به جوردن گزارش داده است
خیلی وضعیتی بدی بود چون می دانم که همین غذایی که به ما می دهند چقدر به آنها فشار می اورد اما با ما گفته بودند که غرورشان اجازه نمی دهد که  خریدی برای آنان انجام دهیم.
یک بطری آب معدنی کوچک ؛ کوفتم شد
در بازار همه ما را بوزینگو صدا می زدند که به معنای سفید پوست بود و با جوردن بابت همراهی ما شوخی می کردند. در بازار  یک جور جسد حشره بود که به فروش می رفت و جوردن اصرار داشت خوشمزه است اما جرات تست آن را پیدا نکردیم
نیشکر ها  و موزهای سبز و آناناس ها همه جا بودند. ماهی های سرخ شده سر سیخ و سمبوسه ها و پاچاراتی ها که نان های روغنی وسوسه انگیزی بودند ما را حسرت کش کردند .
جوردن به خاطر همراهی با ما فکر می کنم کت و شلوار پوشیده بود. تمام مردان اوگاندا کتی چند شماره بزرگتر می پوشند چرا نمی دانم
عموم لباسهایی هم که دربازار به فروش می رفت دست دوم بودند. با بوی پرکلرین شدید
ماهی های ریز خشک شده هم زیاد به فروش می رفت و نوعی خمیر که از دانه های شبیه به لوبیا درست شده بود و در سوپ و سس استفاده می شد و در خانه فوجه خورده بودیم
غروب از بازار به سمت خانه به راه افتادیم و جودی بالاخره به خانه خود رفت و خشم و احساس گناه ما را هم با خود برد. وقتی بدانی هیچ امکانی برای تغییر سرنوشتت نیست چه احساسی خواهی داشت؟
پشت کامیونی نوشته بود زندگی همان چیزی است که تو می خواهی. استر از من می پرسید قبول داری این حرف را
و من فکر می کردم در افریقا تا چه حد می توان به این جمله اعتقاد داشت. در ایران من همانی هستم که همیشه مثبت اندیش است و می داند که با تلاش به خواسته هایش می رسد اما اینجا
چطور می شود از این دایره بسته فقر فرار کرد. جوردن واستر کسانی هستند که درس خوانده بودند یا حتی فوجه اما شانس آورده اند و عموما کسی به آنان کمک کرده است
این شانس شتری نیست که در خانه هر اوگاندایی خوابیده باشد
در بازگشت همچنان از بچه ها عکس می گرفتم فقط برای اینکه ذوقشان را زمان دیدن عکس در دوربین ببینم
استر در میانه راه ما را از جوردن تحویل گرفت و صندلش را هم تعمیر کرده بود با خانه رفتیم.  یواشکی در اتاق نوشابه های خنکمان را خوردیم. در حالی که آنها آب داغ می خوردند
الهام همچنان در برابر حمام های عجیبت و غریبی که در این یک هفته داشتیم مقاومت می کرد و من بهمن ماهی به هر صورت خودم را به ٱب می رساندم اما این بار قضیه مشکل تر بود
یک تشت و یک دبه  و یک قوطی خالی نوشابه ! تازه می خواستم در آب هم صرفه جویی کرده باشم. اول کمی آب در تشت ریختم و با لیف و صابون تن و بدنم را شستم و همان آب کفی را بر تنم ریختم . بعد با دبه کوچک سرم را خیس کردم و با همان دبه کفها را شستم و دفعه سوم با آب تشت سرو تنم را با هم آب کشیدم که قطعا مقادیری کف در محلهای مختلف باقی مانده بود که چندان مهم نبود
نمی دانم چرا پوست آدم اینجا خیلی نرم و لطفیف می شود و خیلی دیر کثیف می شود
بیرون که آمدم الهام همچنان در حال ارتباطات بود. خدا را شکر بخش ارتباطات خارجی بر عهده اوست و بخش عکاسی بر عهده من
واقعا می تواند پرسشهای خوبی بکند و احساس اهمیت در افراد ایجاد کند که طرف از مهمان نوازی اش احساس خوبی داشته باشد
الهام با بچه ها بازی می کرد و منهم به خودم می رسیدم که الهام از پشت پنجره داد می زند: هنوز مثل ملکه ها هستی آدم نشدی تو؟
می گم :آخه کدوم ملکه دیدی با دو تا قابلمه دوش بگیره
داد می زنه: بیا از بچه ها عکس بگیر
یکی از بچه ها که ایدزی هم هست خیلی عزیز است یک سالی دارد و مدام از همه می خواهد که بند لباسش را ببندند حتی از من
بغلش کردم و فشارش می دهم اینقدر شیرین است
الهام عاشقش شده  و وقتی ازش عکس می گیرم عکس خودش را که می بیند چنان ذوقی می کند که آدم دوست دارد بخوردش
بعد از عکس لپ تاپ را بیرون برده ام که تایپ کنم انقدر همه با حیرت با آن ور رفتند که پشیمان شدم
این وسطه بچه خود جوردن هم می پلکد که به شدت کچل و چاق و بامزه است و نافش به دلیل نا معلومی به جای اینکه فرو رفته باشد قلمبه بیرون زده است
تلویزون اینجا هم فارسی وان اشغالش کرده ودارد سریال طلسم زیبا را نشان می دهد که به زبان انگلیسی دوبله شده است. عین نفرین می ماند
الان که من در اتاق در حال تایپ هستم بچه ها به همراه استر درحال خواندن آواز هستند .
الهام تمام مدت به انگلیسی حرف زدن کج و کوله من می خندد. حسابی فارسی را با انگلیسی قاطی کردم و با استر فارسی حرف می زنم با الهام انگلیسی و اون وسط به یک درخت اشاره کردم و می گم: ایتس د فامیلی اف تمشک

هیچ نظری موجود نیست:

اينستاگرام gisoshirazi

مدتها بود اينجا نيامده بودم فقط خواستم بگم زنده و سالم هستم و هر روز در اينستاگرام مي نويسم تشريف بياوريد اون ور منم تلاش مي كنم كه ...