کلور

در راه پایین آمدن خانم عاشق نزدیک بود خودش را به کشتن بدهد. مسیری را نباید می رفت و با وجود فریادهای حاضر نبود به مسیر پیشنهادی من بیاید و در نتیجه لبه دره با دمپایی سر خورد. آنقدر مطمئن به سقوطش بودم که رو برگردانم و منتظر ماندن تا صدای فریادش را بشنوم
فقط یک معجزه بود که توانست از آن شیب جان سالم به در ببرد.
از رودخانه عبور کردیم و در جایی نشستیم .ضربان قلبم پایین نمی آمد از تصور خرد شدن استخوانهایش در پایین دره . رها خیلی جدی به من گفت که به ماشین که رسیدم وسایلش را به دستش بدهیم و برویم. از قیافه رها مشخص بود که پای دعوا با من هم ایستاده است.
خانم عاشق را کنار کشیدم و برایش به زبانی ساده توضیح دادم که من از چهارسالگی از کوه و کتل بالا رفته ام و با دیدن صخره و سنگ و شن می فهمم که کدام مسیر امن است و کدام ناامن و اگر نخواهد به توصیه های من عمل کند، باید برود.
به نظر رسید که عمیقا گوش می دهد اما به محض اینکه به راه افتادیم دوباره خودش رفت جلوی من حرکت کرد!
در نزدیکی روستا مردمی مهربان ما را به چایی دعوت می کردند و در داخل روستا چند خانم که جلوی درخانه شان نشسته بودند رسما از ما دعوت کردند که کنارشان بنشینیم و با هم گپ بزنیم 
گفتگویی به شدت شیرین و خندان بود
یعنی از خانمها از رها خوشش آمده بود و می گفت که خانه زیبایی و پسر بالابلندی دارد و تنها چیزی که کم دارد یک عروس خوشگل است ! 
رها هم درجا قبول کرده بود و به ما می گفت که خودمان برویم سرجاده ماشین بگیریم(به خاطر فرار از خانم عاشق بود؟!)
خانم عاشق از رها می پرسید که حاضر است عروس ترک ها شود که مادرشوهر آینده گفت که آنها ترک نیستند و تات هستند و به زبان تالشی سخن می گویند 
الان من یه حرفی می زنم که ممکن است باعث ناراحتی برخی از خوانندگان آذری ام شود اما از همان ابتدایی که وارد روستا شدیم من و رها به یکدیگر می گفتیم که برخورد مردم شبیه روستای قبلی نیست . من منظورم این نیست که روستاهای ترک زبان نامهربان بودند
اما به قول آنایار مردم مناطق سرد و سخت به تدریج روحیه درون گرا و جدی پیدا می کنند. در روستاهای قبلی گفتگوها در حد پرسش و پاسخ بود و از آن گرما و محبت روستاهای شمالی و یا روستاهای حاشیه خلیج فارس(مثلا) خبری نبود
توجه کنید که این نظر بر اساس تجربه من در این سفر است و یک حکم کلی نیست. منظورم این است که شاید ماه بعد و سال بعد درهمین مسیر من اتفاقا با مردمی برخورد کنم که به شدت مهمان نواز و معاشرتی باشند. 
گفتگوهای شیرین ادامه داشت و زنان از تگرگی گفتند که حتی یک گردو بردرخت ها باقی نگذاشته بود(در طی مسیر من به رها می گفتم نمی دونم چرا اینها فقط گردوی نر کاشته اند و یک گردوی ماده نمی بینم که مرداد بود و وقت دیدن گردوها)  بقیه میوه ها هم از دست رفته بود و مردمی که درآمدشان بر اساس باغهای میوه بود به شدت غمگین بودند بابت مخارجشان..
خلاصه رها را راضی کردیم که عجولانه ازدواج نکند  و به زور از مادرشوهر خوشگلش جدایش کردیم و به میدانگاهی روستا بازگشتیم
تمام مردان ده سیاهپوش در آنجا جمع شده بودند. مردی که نمی دانم از کجا فهمید من شیرازی هستم(متاسفانه من چون شیراز بزرگ نشدم لهجه شیرازی ندارم مگر اینکه مدتی طولانی در شیراز بمانم یا خیلی خسته باشم) و پیشنهاد داد که شب را در امامزاده عبداله چادر بزنیم و چه پیشنهاد خوبی
گرسنه و تشنه سوار شدیم و خودمان به شهرکلور رساندیم که امامزاده در آن بود. و در بین کوچه باغها امامزاده را پیدا کردیم. بزرگ و تمیز و زیبا با جایگاهی برای چادر زدن. شب احیا بود اما مراسم در مسجد شهر برگزار می شد نه امامزاده بنابراین خلوت بود. اما تمام مغازه ها بسته بود و ما مشرف به مرگ بودیم 
سرانجام رها فداکاری بزرگی کرد و دوباره سوار ماشین شد و رفت  تا از شهر چیزی برای خوردن بخرد و من هم مشغول سروکله زدن با چادر و خانم عاشق بودم. مردی در آن حوالی به خانم عاشق پیشنهاد کمک می داد و من از او خواستم که با مرد زیاد صحبت نکند(توانایی خانم عاشق در جذب مزاحم بالا بود)
مرد که صدای مرا شنیده بود گفت که خادم امامزاده است و خیال من راحت شد.
رها با تن ماهی و گوجه فرنگی و آب لیموی تازه از راه رسید اما   خانم عاشق نخورد چون کنسرو موادنگهدارنده! دارد و به جای آن از خادم امامزاده گاز پیکنیکی و آبکش گرفت تا ماکارونی! درست کند.
من در چادر کیسه خوابم را پهن کردم و بیهوش شدم و هر از گاهی که با صدای قاشق خانم عاشق برای تراشیدن ته دیگ کف قابلمه  از خواب می پریدم . میل به کشتن او درونم فوران می کرد
بعد تاریکی بود و چراغهای امامزاده که روشن بود و از لای در چادر دیده می شد وصدای پرنده های که نمی شناختم و صدای رودخانه که از دور می آمد

نظرات

‏ناشناس گفت…
کلا عاشقا کله شق تشریف دارن یه جورایی.

عکس امامزاده کلی حکایت داره.
درمورد روحیه افراد، کاملا درست پی بردین. فکر می کنم در تمام دنیا همینطوره اما خودم مردم شمال اروپا (کشورهای نوردیک مخصوصا نروژ و فنلاند ) رو با جنوب (اسپانیا پرتقال) مقایسه می کنم که نتیجه همینه.
اما خانم طلا، همین افراد پس از اینکه شما بتونید در جمعشون پذیرفته بشید (که البته زمان میبره) بسیار زیاد گروه گرا هستند و هواتونو خواهند داشت. صمیمیت هاشون ماندگاره.
‏محراب گفت…
این خانم عاشق رو از کجا پیدا کردید آخه؟
خیلی اعصاب خورد کنه.
الان زنده است؟
‏ارماییل گفت…
مرسی که چشم مایی برای دیدن.
به به گیلان زیبا
‏ارماییل گفت…
چرا این خانوم عاشق رو بردید؟ اصلا بهتون نمیخوره.
giso shirazi گفت…
اصرار می کرد.گول خوردم . دلم سوخت
پشیمانم:)

پست‌های معروف از این وبلاگ

ولي منظورش يعني كي بود؟ نفهميدم

سن كه رسيد به پنجاه، فشار مي ياد به چند جا

١٤٠