آبشار نره گر



خلخال زیبا را ترک کردیم به سمت اسالم. از اینجا به بعد یکی دیگر از خواننده هایم به نام سجاد راهنمای تلفنی ما بود.
اما طبیعت این سوی خلخال با سوی دیگرش خیلی متفاوت بود و بسیار نزدیک به طبیعت کودکی من. کوههایی برهنه با واحه های سبز روستای در بین دره هایش
ناگهان تابلوی دیدیم با نام آبشار ...حتی لازم نبود نامش را را بخوانیم با موافقتی در سکوت پیچیدیم در مسیرناآشنا
و چه نامنتظر هایی که منتظر ما بود...
در سراسر مسیر ابرهایی به حاشیه کوه گیر کرده بودند. بدون هیچ فاصله ای...عجیب بود چنین شکل ابری و چنین اصراری برای باقی ماندن در سرجاشان یک نوار سپید رنگ برسراسر کوه فاصله بین زمین و آسمان کشیده شده بود

بعدا  در مسیر اسالم پیرمردی به ما گفت که این همان کوهی است که طرف دیگرش اسالم است و این همان ابر و مه و رطوبت خزر است که تا این سر کوه سرک می کشد اما جلوتر نمی آید
از روستاهای زیبایی به نام خمس  رد شدیم و پیرزن زیبایی با سبد خریدش را سوار کردیم  که روزه بود و از نان و حلوایمان نمی خورد
سرانجام به روستای اسبو رسیدیم که آبشار نره گر در آن بود. روستای به شدت سرسبز و پراز درختان گردو

در میدانگاهی روستا پارک کردیم و زنان و مردان مهربانی آدرس آبشار را با دقت تمام دادند و حتی سنگ هم زیر چرخ های ماشین گذاشتند و کلی بابت باز نشدن صندوق عقب ماشین غصه خوردند.
به راه افتادیم از خرابی های روستا مشخص بود که سیلی را مدتی پیش پشت سر گذاشته اما زندگی به جان آن بازگشته بود.
پیرمرد گفت که باید مسیر رودخانه را بالا برویم و همین کار را کردیم
از کنار رودخانه تمشک خوردیم و بالا رفتیم.
رها که به شیوه خودش آهسته و پیوسته می آمد اما خانم عاشق خیلی طفلکی بود. بعدا اعتراف کرد که این اولین تجربه کوهنوردی(!؟)  او بوده است. با صد کیلو وزن خداییش خیلی تلاش می کرد اما مشکل این  بود که یادش رفته بود گوشهایش را با خودش بیاورد بالا. به همین دلیل من تمام مدت مسیر سرش فریاد می کشیدم: دمپایی؟ چرا کفشتو نپوشید؟ نه نرو اون راه خطرناکه ...پاتو روی شنها نذار لیز می خوری... تو همین جا بمون تکون نخور
و اگر  پروانه  و قورباغه های اطراف رودخانه به حرفهای من گوش دادند اوهم گوش داد..
از یک جایی به بعد متوجه شدم که بالاتر نمی تواند بیاید. رها هم که مدتها بود گم شده بود و منهم دلم نمی آمد بدون دیدن آبشار برگردم پایین. بنابراین به دروغ به خانم عاشق گفتم که می رم راه بالا رفتن را پیدا می کنم و زودی بر می گردم و التماس کردم که سرجایش بماند تا من برگردم
رهایش کردم و به سمت آبشار دویدم و چهارچنگولی از صخره ها بالا رفتم و رسیدم به آبشار
و معلوم شد که دیر رسیده بودم. هنوز آب اصلی آبشار از صخره ها پایین می آمد اما صخره های خشک اطراف با باقی مانده خزه های سبز روی آن نشان می داد که حرف پیرمرد درباره خشک شدن آبشار حقیقت داشته است
در واقع به جز آبشار اصلی ؛ آب از دیواره های خزه ای پایین می ریخته است که اکنون این بخش به دلیل تابستان خشک شده بود و تنها بهار این صحنه حتما زیبا وجود دارد

دوان دوان برگشتم سراغ خانم عاشق که دیدم دارد جیغ می زند و مرا به نام می خواند
در غیاب من هم بلند شده راه افتاده و لیز خورده برگشته سرجاش
با هم برگشتیم پایین و بالاخره رها هم از روبرویمان سر در آورد. حقیقتا نگرانش شدم بودم در این کوه و کتلی که غیر از ما و پرنده ها هیچکس  نبود...
سه نفری دوباره برگشتیم پایین و حوضچه ای طبیعی رسیدیم که در گودی بین صخره ها ایجاد شده بود وسرانجام وسوسه آب و افتاب کار خودش را کرد و سی ثانیه بعد من و رها داخل آب بودیم

آب به شدت سرد بود. تا کمر درون آب بودیم ولی برای فرو بردن سرو شانه نیاز به کشیدن فریادهای از اعماق وجود بود
و من و رها دره را روی سرمان گذاشتیم تا توانستیم برویم زیر آب....
آب اینقدر سرد بود که پوست تنمان فورا قرمز و برشته شد اینقدر که پس از مدتی به جای سرما ؛ حسی از گرما و سوختگی داشتی
تا جایی که  توان داشتیم جیغ زدیم و به هم آب پاشیدیم و آواز خواندیم   و به خانم عاشق خندیدیم که می گفت چون شامپوی مخصوص شستن آرایش صورتش را نیاورده داخل آب نمی آید!
آخرش من کم آوردم و مانند مارمولکی روی صخره ها دراز کشیدم تا گرم شوم اما رها هنوز داخل حوضچه داشت می زد و می خواند
بر روی صخره باز هم زمان متوقف شد
من بودم و بدنی که سرمایش با گرمای آفتاب و صخره داغ ناپدید می شد و پروانه ای طلایی که در کنار من از قطرات آب روی صخره می نوشید.  آن طرف رودخانه دو شانه بسر با سینه های نارنجی  در بین تمشک های قرمز پیدا و پنهان می شدند و شاهینی در آسمان پرواز می کرد.


نظرات

‏ناشناس گفت…
فکر می کنم اون تمشک نیست. میوه ای وحشی بنام ولش باید باشه که از تمشک بزرگتر و کمی ترش تره.
می تونین این سیاحت نامه ها رو با نقشه سفر و در کاتگوری های مختلف بصورت کتابچه راهنمای طبیعت گردی برای مشتاقان منتشر کنین. شاید کسی راهنمای تلفنی نداشته باشه.
بیزینس خوبی هم میشه ثواب هم داره تازه، یه دست میزصندلی هم کنارش واسه ما درمیاد
‏الا گفت…
شما که خودت مسیر های دیگه رو بلدی. بیا و خودت یه تور راه بنداز. سر راه هم کلی چوب جمع میکنی ، میز و صندلی میسازی و میفروشی و خلاصه بیا وببین چه ها که میشود. تور گردشی فروش میز و صندلی!
‏ناشناس گفت…
خانم الا
آخه اسم خانم طلا که پای نقشه ها باشه، یک براند شده. بازار بیزینس براند پسنده.
راجع به تور طبیعت گردی الان دست زیاده. کلی هم بازاریابی دارند. اما جاهای مشخص و سرراست میبرند. همون جاها که توی سفرنامه های خانم طلا می نویسند **اینقدر شلوغ بود که جای ما نبود.**
اما کوچه پسکوچه های طبیعت واقعا ارزش دیدن داره و کمتر کسی این ارزش رو میدونه.
راجع به چوب و اینا، اتفاقا الا خانم یه بار اینکارو کردم. رفته بودم جنگل پوست درختای ستبر رو آوردم دور گلدونای خونه چسبوندم. خیلی جالب شده بود.
‏الا گفت…
شما هم کم معروف نیستید!
هر جا بگید جستجو گر میز و صندلی شما رو به جا میارن.
حالا یک تور برای جنگل نوردی که بی ربط هم با میز و صندلی نیست بذاری ، ببین چند نفر ثبت نام میکنند.
بابا commercial فکر کنید. بازار پول ، از هوبی خود شغل بسازید از شغل خود پول . راههای بکر برای تور کشف کن. راههای جدید. میگیره .
Ati S گفت…
به به،دلم خواست...
‏ناشناس گفت…
دوست خوب با سلام

من سالها در جنگل‌های شمال کار کردم.از رضوانشهر تا...اکثر مسیر شما بخشی از کار روزانه من بود.و در قسمت دیگر از شمال ایران از سوادکوه تا کیاسر.گرچه من در هر دو قسمت کار کردم اما طبیعت گویا با ماسا ل.خلخال.و شندرمن.به نوعی بیشتر نظر افکنده و در بعضی نقاط به جرعت میتوان گفت هوش از سر میرباید.

با اینکه سالها از ایران دورم اما هم لذت بردم و هم گونه هایم تر شد

سپاسگزارم


‏ناشناس گفت…
ای کاش وقتی میریم تو طبیعت بکر، اونو همونطور بکر بذاریم. یعنی در حد لگد کردن برگها هم تاثیر درش نذاریم. کندن پوست درختها که جای خودشو داره. من خیلی وقتها بخودم میام می بینم بخاطر رعایت این جور چیزها اصل قضیه رو از یاد بردم. گرچه همونهم خیلی خیلی خیلی لذت بخشه.

پست‌های معروف از این وبلاگ

ولي منظورش يعني كي بود؟ نفهميدم

سن كه رسيد به پنجاه، فشار مي ياد به چند جا

١٤٠