اولسا بلنگاه

بعد از دیدن بام سبز ماسال به سمت ییلاق حرکت کردیم
من در تعجم که چرا تا به حال کسی به جز سجاد اولسا بلنگاه را به من پیشنهاد نداده بوده است در این همه سال مسافرت های من؟
جاده ای پیچ در پیچ به سمت  ابرها ...جاده ای با درختهای متفاوت ..گاهی سوزنی  و قد بلند ...گاهی نازک و پر و به هم چسبیده ...گاهی گرد و قلمبه ...
و همیشه زیبا
هرچه بالاتر می رفتیم فضا غیر واقعی تر می شد با مه ای که مناظر را پیدا و پنهان می کرد.

دیگر حتی با هم حرف هم نمی زدیم اینقدر که تصاویر رویایی بودند. دیگر دوربین هم جواب نمی داد که یا باید کوه را می گرفتی یا دره ... جایی را به یاد دارم که رها فریاد کشید و من نگاه کوتاهی به کوههای سبز روبرو کردم که ابرها روی آن می رقصید و کف دره که  ابر چون خامه  آن را پر کرده بود و به سرعت رو برگردانم
ترسیدم...از شدت زیبایی تصویری که از پنجره ماشین می دیدم ؛ ترسیدم که تحمل این همه را نداشته باشم....آنقدر که ضربان قلبم بالا رفته بود...بالا رفتیم و بالا رفتیم و بالاتر...اینقدر که قله ها ی سبر به جایی اینکه بالای سرمان باشند روبرویمان بودند
و همانجا نشستیم  و سیر نگاه کردیم  البته چای و حلوا هم خوردیم

بامزه این بود که در سراسر مسیر به جای رسم رایج شمال که بلال فروشی است گوسفند می کشتند و همانجا کباب می کردند  و می فروختند که خدایش نمی شد آخه گوسفنده خودش اونجا ایستاده بود.
و باز هم من به پاییز ماسال می اندیشیدم و رها می گفت فایده ای نداره بااین قلب ضعیفت خوب می میری که

برگشتیم پایین و باز هم ان جاده پیچ در پیچ و بازی ابر و جنگل
در یکی از پیچ ها رها از من می پرسید مستقیم برم؟ و من به تلما و لوییز فکر می کردم...

یک روز به اینجا بر می گردم و در ییلاق اتاقکی چوبی کرایه می کند و روزها جلوی ان می نشینم و به عبور ابرها از کمر کوه نگاه می کنم تا ....بمیرم
بامزه این بود که یه پراید رینگ داری تصمیم گرفته بود رها را اذیت کند و رها با دست فرمانش چنان بلای سرش آورد که  طرف مجبور شد  پیاده شود و یک حالی از ماشینش بپرسد.
با خانه معلم ماسال تماس گرفتیم و مسئول مهربان آدرس مدرسه شبانه روزی را داد که در ان نزدیکی بود. کالباس و خیارشور و نان تازه خریدیم و رفتیم مدرسه
مدرسه در واقع بیرون شهر و در مزرعه بود و تنها دخترسرایدر در ان بود که تا در را باز کرد گفت اب گرم نداریم ها
ما هم گفتیم سرت سلامت همون اب سرد هم کافی است
مدرسه شبانه روزی دخترانی بود که حالا در تعطیلات تابستانی هستند. اتاقهای بزرگ با درهای قفل. به دخترک سرایدار دستپاچه کمک کردیم تا بین ان همه کلید بتواند یکی از اتاقها را باز کند که پر از تخت ها دو طبقه با پتوهای نو و تمیز بود و پنکه سقفی
شام را خوردیم و من به سراغ حمام رفتم  که دیگر بدجور داشتم شپش می زدم و بعد از شنا در رودخانه هیچ آبی به تنمان نخورده بود. ما را از آب سرد می ترسانی دختر سرایدار؟ افریقا یادت هست ؟
اول با احتیاط سرم را در زیر آب سرد شستم اما مدتی بعد آب به نظرم ولرم رسید(تلقین کردم؟) و یک حمام اساسی به راه انداختم و برگشتم بالا و فهمیدم همان جانوری که به خانم عاشق حال داده بود گویا از رها هم خوشش می آمده (نفرین خانم عاشق)
با خانم عاشق تماس گرفتم و گفت که دکتر در تهران به اوچند مدل آمپول و قرص داده و گفته که عفونت کرده بوده جای گزش
خب نگران رها شدم اما مدل و نوع گزیدگی های رها فرق داشت
رها هم وسوسه شد و رفت دوش گرفت و هر دو زیر پنکه سقفی با رطوبت دلچسب ماسال دراز کشیدم و به جملات عاشقانه دخترهای دبیرستانی که زیر تخت ها نوشته بودند می خندیدیم و  به خواب رفتیم

نظرات

Unknown گفت…
یه چندتا عکس قشنگ از اون منظره کوه های ماسال گذاشته بودم تو پلاس و وبلاگم و فیس بوکم همینه دیگه توجهی به ما نمی کنید بعد می گید چرا کسی معرفی نکرده بود :D

.
میگم نکنه دوستان شما رو دراکولا زده بود شمال میرید الکل سفید با خودتون ببرید اولین دوای درد گزش این جانوره .
Unknown گفت…
Unknown یعنی ماه مون :D
rmb_ali گفت…
یک سوال فنی :
در طول سفرتون خانم عاشق نفهمید که شما وبلگ نگاری میکنید و احتمالا نمیره بگرده وبلاگتونو بخونه چه ضیافت واژه هایی براش برپا کردید؟ :) ;)
‏گیس طلا گفت…
نگران نباشید حتی بلد نیست دکمه پاور کامیپوتر رابزنه
‏رهگذر گفت…
نویسنده هم قلم‌اش قویه هم خیلی خبیثه.
باید دفاعیات متهم رو هم بشنویم...بعد قضاوت کنیم.
گول نخوردید ملت.
‏ارماییل گفت…
هاها تو داری مخفیگاه های گیلک ها رو یاد میگیری!
کار عمده مردم ماسال و تالش در کنار کشاورزی و صنوبر کاری ، دامداری است. و گوشت دام فوق العاده ای دارند.
‏الا گفت…
گیسو جون
عزیزم این خانم عاشق سمپات داره!
داستانش میگیره حالا تو بگو نه.
منهم دلم میخواد حسیات خانم عاشق رو از سفر بدونم.

پ.ن. کدوم معشوق؟ همون اولی که در صحنه اول ظاهر شد؟
یا طرفداران دیگه ای که در مسیر سفر پیدا کرد؟چقدر داستان پیچیده شد!
‏ناشناس گفت…
تلما و لوییز :))))

دقیقا!
و برای همین هم از شر خانم عاشق خودتونو خلاص کردین تا بشین زوج تلما و لوییز .

اون فیلم معرکه بود. هروقت جاده چالوس میرم همین حسو دارم که گاز رو بگیرم و مستقیم م م م م
خانم طلا unknown درست گفتن اون حشره اسمش دراکولاست و ریز و کشیده است اما اینقدر سفته که با لنگه کفش همک روش بکوبین له نمیشه. درمانش نزد اهالی بومی در درجه اول روژ لب هست. بعدش الکل.
‏سحر گفت…
من الان نگران خانوم عاشقم که وسط راه ولش کردین :(

پست‌های معروف از این وبلاگ

ولي منظورش يعني كي بود؟ نفهميدم

١٤٠

سن كه رسيد به پنجاه، فشار مي ياد به چند جا