توتکابن

صبح با بدرقه پیرمرد سرایدار بی دندان از مدرسه بیرون آمدیم و به سمت فومن به راه افتادیم. هدف بعدی شهری بود به نام توت کابن که مادر یکی از دوستان در آنجا خانه داشت و ما قصد خراب شدن بر سرش را داشتیم
یک راننده مهربان گفت که پشت سرش برویم تا جاده فرعی فومن را نشانمان دهد. رنگ خاکستری چشمان مرد راننده را به عمرم ندیده بودم
باز هم جاده ای زیبا با کوه های سبز تیره در یک طرف و شالیزارهای سبزروشن در طرف دیگر..در یک فرورفتگی به سمت شالیزار نگه داشتیم تا صبحانه با خیار و گوجه و چایی و پنیر بخوریم.
 یک موتوری دوبار از پشت سر ما رد شد و بعد همان موتوری در نقش مرد کشاورز وارد شالیزار شد و من هم سلام و احوالپرسی برایش فرستادم... در کنار سنجاقک ها صبحانه را خوردیم و به راه افتادیم که کمی جلوتر ماشین پلیس ما را نگه داشت.
رها سیگارش را به من داد که پنهان کنم و منم آن را در کیفم گذاشتم! و با خودم فکر می کردم سیگار چه اهمیتی دارد ما که سرعت نمی رفتیم و کمربند هم بستیم.
آقای پلیس جوان مدارک از رها گرفت و جعبه سیگار را زیرو رود کرد و پرسید که چه نسبتی داریم ؟!
دوستیم خو!
مرد به سمت من آمد و هنگام جستجوی در ماشین  توانست کیسه چایی که دور از چشم رها در آن انداخته بودم را پیدا کند
من و رها  از اینکه کثافتکاری مرا پلیس پیدا کرد، خنده مان گرفته بود. پلیس از من هم کارت شناسایی خواست و وقتی کارت دانشگاه را دید با حیرت پرسید : از کجا آمدید؟
مسیر طولانی تر از آن بود که برایش توضیح دهیم از کجا به کجا رفتیم فقط گفتم که می تواند در خانه معلم های مسیر رد عبور ما را تلفنی پیدا کند
گفت که چرا توقف کرده بودید و رها به سادگی گفت: برا صوبونه
و باز خنده مان گرفت
مرد همچنان سعی داشت درک کند ماجرا را . گفت این جاده خیلی خطرناک است و تمام مسیر مواد فروش هستند
ما هم گفتیم :ای وای چه بد ، یه راننده ای این راه میان بر را به ما نشان داد که برویم فومن
با تاسف حیرت به ما نگاه می کرد که  لبخند نیم خورده ای روی صورتمان بود و سرتکان داد و  گفت :
بروید
ما هم رفتیم و من از رها می پرسم :ماشین راهنمایی رانندگی را چه به این کارها ؟
و رها می گوید: اسکول اون ماشین رنگش آبیه این ماشین رنگش سبزه 
(اسمارت گیس طلا)
راه افتادیم و کلی بقیه راه را خندیدیم به قیافه آقا پلیس که دهنش سرویسه بخواد بی سیم بزنه به همه جاده هایی که ما  رد شدیم ..
 بعد از اون هم  رها  هرچی ماشین راهنمایی رانندگی تو مسیر بود نشون می داد و می گفت : نگا اینا آبی هستند

به شهر زیبای فومن رسیدیم
شهرهای شمالی سرسبز نیستند.- داد نزنید- داخل شهرها سر سبز نیست اما فومن ردیف های بالا و بلند چنار تمام خیابانهای شهر را خطکشی کرده اند. دوستش دارم این شهر را و خیلی دوست داشتم دوباره به دیدن مجسمه آناهیتا بروم که سوار بر ارابه اش با چهار اسب به نامهای باران و تگرگ و برف و شبنم در وسط یک میدان ایستاده است
دوست موقرمز تلفنی آدرس خانه مادرش را داد و به شدت نگران بود که ما گم شویم . فکر کن تو اتوبان مستقیم گم بشیم...
از رشت پرترافیک و گرم عبور کردیم و با کمک مرد عوارضی  مهربان توتکابن را پیدا کردیم و در میدانگاهی کوچک آن منتظر این دوست دلربایمان شدیم که با آن موهای قرمزش کل میدان را منقلب کرده بود
خانه مادرش یک خانه تر و تمیز ویلایی بود با حیاطی در اطراف آن که پر از درختهای بلند کاج بود و گلهای ناز که درون جعبه کاشته بود و روی تراس گذاشته بود. تازه در باغچه اش هم سبزی کاشته بود
و همه اینها به کنار در خانه میزی منتظر ما بود که با سر رفتیم داخل آن 
آقا من نمی دونم مائده بهشتی چی هست  ولی اینجا گوشتهای بود که داخل موادی خوابیده و بعد کباب شده بود... فسنجانی که با سبزی ها شمالی درست شده و برنجی که ته دیدگش شعر بود
به قول رها ما هنوز به درک درستی از این سفره نرسیده ایم اینقدر که عمیق بود



نظرات

لیلا گفت…
فسنجونی که با سبزی شمالی درست شده احتمالا اناربیج (یا انارویجه). خوش به حالت من تا حالا نخوردم و از آرزوهامه
‏ناشناس گفت…
قرار بود چی باشه چی شد!
این سفرنامه نئوره یعنی؟ کم کم میرسین به طبرستان میشه تاریخ طبری که.

ولی خانم طلا. کلا غذا و خوراکی در شمال مزه میده. نمی دونم چرا ولی عجیب میشه اشتهای آدم. اون کبابه شاید بهش میگن کباب ترش. گوشتشو از شب قبل در آب انار و مغز گردو و سبزی محلی می خوابونن. یامی یامی

‏ارماییل گفت…
گیس طلا گمان کنم شهرهای مازندران را گشتی. یعنی من بیشتر ازت سفر به سوی شرقی کاسپین را خواندم. رشت و لاهیجان هم از شهرهای سبزند. سبزِ سبز
نوش جانتون.
ahaaaaai گفت…
یعنی فقط خوش به سعادتتون!هرچند دیگه دارم از حسودی جسارتتون میترکم
Daryaa Pary گفت…
آره تو محشرییییی تو یک افسونگری دیلیلی دیلی دییی (با قررر بخون)
:)))
‏سحر گفت…
گیس طلا جان تو فسنجون نخوردی. اناربیج خوردی. نووووش جووونت :))

پست‌های معروف از این وبلاگ

ولي منظورش يعني كي بود؟ نفهميدم

١٤٠

سن كه رسيد به پنجاه، فشار مي ياد به چند جا