حسرت کوثر و گیوی


از آبشار به سمت ویلا دره رفتیم که آنا پیشنهادش را داده بود.جالب است که در ارتفاعات آسمان آفتابی بود و چند دقیقه بعد در شهر ابر و باران بود.
وارد ویلا دره که شدیم فهمیدم که جای ما آنجا نیست. توریستهای چون ما ،حسابی روستا را  شلوغ کرده بودند. ماشین های پیچیده بهم ؛ تمامی اتاقک ها پر از مسافر و همه جا چادر مسافرتی...
به سختی جای خلوتی پیدا کردیم و برای پارک ماشین پولی دادیم و روی تخت نشستیم تا برای ناهار فکری کنیم. هوا آنقدر سرد بود که کیسه خوابها را آماده کردیم و من فکر می کردم که چگونه طبق برنامه می خواهیم شب در اینجا چادر بزنیم. در روستا آبشار و آبگرم بود اما شدت جمعیت هیچ رغبتی در من برای دیدن این مناطق ایجاد نمی کرد.رها از صدای خانمی که در تحت بغلی داشت آواز می خوند تعریف کرد و در نتیجه جیگر داغ و خوشمزه ای از طرف آنها هدیه گرفتیم که در اوج رذالت و خباثت در غیاب خانم عاشق خوردیمش(یعنی الان شناخت دقیقی از من پیدا کردید ها )
خانم عاشق هم پس از مدتی با یک ماهیتامه املت خوشمزه از راه رسید که با سر و دست و پا خوردیم اما همچنان هوا سردتر می شد و جمیعت بیشتر. اینقدر که مردم از روی کیسه خواب رها عبور می کردند. از سوی دیگر دو جوان مسئول پارکینگ هم داشتند مزاحمت ایجاد می کردند.(بچه ها باور کنید اینجور دردسرها در هر شهری وجود دارد ربطی به آذربایجان ندارد. مگه یادتون نیست تو همین خیابون بهار سر من چه بلایی اومد؟)
داخل ماشین رفتم و چند تا تلفن زدم و نتوانستم در سرعین جایی برای ماندن پیدا کنم اما  معلوم شد که اگر سریع حرکت کنیم شب می توانیم در خانه معلم خلخال بخوابیم.
رها هم با وجود پا دردش قبول کرد و به سمت خلخال به راه افتادیم. از سرعین که بیرون آمدیم باران بند آمده بود و منظره ای شگفت انگیز در روبروی ما ایجاد شده بود
در نیم دایره جلوی چشمانم از این سر تا آن سر؛ زمینهای باران خورده  با لکه های آفتاب و آسمان آبی و ابرهای چرخان
به عمرم چنین چیزی ندیده بودم. فقط پانوراما جواب می داد (که نداشتیم)
تمام مسیر تا اردبیل را با پالت فریاد زدیم :چشمات مث مثلث...دستات مث گندمزار..............
بعد از این همه زیبایی نوبت این بود که چهارمین بار از جاده اردبیل به خلخال عبور کنیم و دوباره آنقدر زیبا بود که رها بگوید: بی خیال سفر بیا این جاده رو هی بریم هی بیایم

مسیر به سمت خلخال هم  پر از زیبایی بود. شهری به نام کوثر با مرکزیت گیوی که به عمرم نامش را نشنیده بودم( متاسفانه )واگرنه برای توقف در آن برنامه ریزی می کردم.اینقدر که این شهر زیبا بود. تقریبا یک باغ- شهر بود و از روی تابلوها معلوم بود که جاهای باستانی و تاریخی زیاد دارد به علاوه آب گرم  اما دیر شده بود و باید قبل از تاریکی به خلخال می رسیدم
درجای در بالای بلندی میشد دید که در دایره ای از باغهای سبز، شهر پلکانی قرار گرفته است. خیلی حیف شد و  آب گرم گیوی را هم از دست دادیم که مثل سرعین توریستی نشده بود و در انبوهی ازسپیدار( درخت زندگی من) پنهان شده بود و سرانجام قبل از تاریکی با راهنمایی های مسئول خانه معلم اردبیل ؛ انجا را پیدا کردیم و با پنیر و هندوانه و نان بربری واردش شدیم.

نظرات

‏ناشناس گفت…
گیوی البته محل تولد شیخ صادق خلخالی است
Zara گفت…
yek email az khodet be man midi giso jaan?
جکیل گفت…
وای خدا-این عکس آخری که از جاده و ماشین توی جاده هست
محشره
جکیل گفت…
گیس طلا جان برای عکس گرفتن از دوربین حرفه ای و با تنظیمات خودت استفاده میکنی یا از دوربین معمولی با تنظیمات اتومات؟؟؟
جکیل گفت…
اگه میشه لطفا مدل دوربینت رو بگو
ممنون

پست‌های معروف از این وبلاگ

ولي منظورش يعني كي بود؟ نفهميدم

١٤٠

سن كه رسيد به پنجاه، فشار مي ياد به چند جا