گورگور



صبح  با فریاد رها  بیدار شدیم. هنگام پیاده شدن از تختخواب پایش گرفته بود که البته طبیعی بود بعد از 800 کیلومتر رانندگی.  با سوزن های ریزی که به ماهیچه اش زدم اندکی از انقباض وحشتاک پایش کم شد اما همچنان درد داشت  
جذاب اینکه وسط این درمان ها و دردها  خانم عاشق  سشوار می کشید و آرایش  می کرد. حتی کنسلر چشمی و خط چشم و ریمل هم زد به قرعان
آنقدر صدای سشوار بلند بود که متوجه تماسهای آنایار نشدیم فقط وقتی در اتاق را زدند فهمیدم او پشت در است و  البته هنوز فرصت نشده از آنا بپرسم  وقتی: من  تلفن را جواب ندادم  به مسئول پذیرش گفتی که کی رو می خوای ببینی؟
آنا آمد و شایعه زیبا بودن دختران اردبیلی را اثبات کرد بدجور...
تازه یک جاشمعی قرمز برایم آورد که الان روبرویم به دیوار آویخته شده است(اندرمزایای خواننده قدیمی داشتن)
به غیر از اون برای هر سه نفرمان حلوای سیاه اردبیل اورد که اون دو تا حلوای خودشان را سوقات به تهران آوردند و من در طی سفر همه آن را با چایی خوردم.. خیلی خوشمزه  پر از زنجفیل و یک چیزهای درشتی زیر دندان بود
خلاصه اینقدر دلبر و خوشمزه بود این آنا که  اصلا بدمان نمی آمد خانم عاشق را همانجا بگذاریم و آنا را با خودمان ببریم(آیکون رذالت)
با دخترک خداحافظی کردم و رفتیم دریاچه شورابیل
همچنان ماشین  ما جاذبه جهانگردی شهر اردبیل بود. مردان به محض دیدن راننده خانمٰ عکس العمل های مختلفی نشان می دادند که متلک یکی از شایع ترین آنها بود. این متلک شنیدن حتی از چوپانهای مسیر نئور هم فراوان رخ می داد. جالب بود که به دلیل شبهای قدر همه سیاهپوش بودند اما تضادی بین بلوز مشکی خود و متلکی که به ما می گفتند نمی دیدند
اما برخورد زنان آذری خیلی برایم شیرین بود. گمان می کنم اینکه سه نفر از همجنسانشان زدند به جاده حس خوبی برایشان داشت.
دریاچه شورابیل برای کسی که نئور را دیده باشد؛ هیچ فایده ای ندارد اما جالب بود که مسافران در اطراف آن چادر زده بودند. توجه کنید که من در ساعت ده صبح ژاکت برتن داشتم خب حدس بزنید شبش در چادر چه سرمایی بوده  
بعد از آن به سمت سرعین به راه افتادیم البته من هیچ قصدی برای بردن بچه ها به آب گرم نداشتم چون اولا خودم قبلا رفته بودم؛ دوما کی تو این گرما می ره آبگرم؛ سوما آبگرمی که دیوار دورش باشه مزه ندارد و این طور خزعبلات شیطان صفتانه
اما سرانجام تابلوی در اطراف سرعین به ما نشان داد جایی که قرار بود برویم  کجاست. آبشار گورگور
دیگر هیچکس نداند شما می دانید معنای کامل و تمام طبیعت برای من یعنی آبشار
این دفعه یک دوست اردبیلی دیگر تلفنی ما را به سمت آبشار هدایت کرد و سرانجام در مسیر پیست اسکی آلوارس ، یک جاده خاکی به سمت آبشار می رفت و چه جاده ای
به قول رها مستقیم با فیبی داریم می ریم وسط پوستر
یعنی منظره بود ها ...با چادرهای عشایری و کندوهای عسل

هوای ابری صبحگاهی هم به ما لطف کرد و تبدیل به هوای دلپذیر و آفتابی شد
کنار یک پرورش ماهی متروک پارک کردیم و به سمت آبشار به راه افتادیم.ماجرای دیروز باعث شده بود که اندکی احتیاط کنیم و یک پنجه بوکس هم با خودمان ببریم
اما دره ای سرسبز با جویبارهای فراوان در آن و تک درختهای خاص و متفاوت

رها همیشه می گفت می خواهم به جایی بروم که در آسمانش شاهین ها پرواز کنند و اینجا همانجا بود
گلها که همه جا بودند و همان سوال همیشگی در ذهن من ایجاد می شد که پس بهار در این سرزمین چه غوغایی است؟

تنها قسمت دردناک ماجرا پای رها بود که همچنان گرفته بود و هر قدم برای او عذابی بود دردناک اما ادامه می داد
در کنار رودخانه نشستیم و چایی و حلوای سیاه خوردیم و به پای رها استراحتی دادیم که متوجه گروهی از مردان شدیم که می آمدند. نزدیک که شدند متوجه مهربانی چهره شان شدیم و آدرس آبشار را پرسیدم که معلوم شد راهی نمانده است اما برای رها هم توانی نمانده بود
همان اطراف ماند تا من و خانم عاشق به پای آبشار برویم. آبشار متفاوت بود به این معنی که آب از بالای بلندی پایین نمی ریخت بلکه از بالای کوه بر روی تپه می غلتید و چون رودخانه ای سراشیب پایین می آمد .اما این ماجرا از زیباییش کم نمی کرد و صدایش همچنان گوش نواز بود و دلپذیر...

مسیر بازگشت به دلیل بازی آب و آفتاب زیباتر شده اما رها دیگر اشکش درآمده بود و من هم که مثلا عصا کش او شده بودم هرازگاهی چنان در منظره غرق می شدم که نزدیک بود آن یکی پایش را هم مرخص کنم
حالا به همه اینها اضافه کنید خانم عاشق را که با شادمانی به رها می گفت می دونی همیشه تو همه سفرها ذیقولشون من بودم این تنها سفریه که ذیقول یه نفر دیگه است

ان هم وقتی که برای بالا رفتن فیبی از یک سربالایی رها باید از نهایت توان همان پا استفاده می کرد و خانم عاشق می فرمودند : ولی شل اومدی ها ...
فقط تصور کنید قیافه رها  را
فکر کنم داشت به انواع روشهای کشتن یک انسان فکر می کرد

نظرات

‏ناشناس گفت…
خانم طلا اگه به سمت شمال گردنه سرعین میرفتین اونجا مرزبانی های شوروی سابق دیده میشه که روی ارتفاعات صخره ای درست شده و در زیرش رودخونه هست که به ارس میریزه و میره سمت دریا.
اونجا من عسلهای خوبی خریدم. جالب بود که فروشنده های محلی عسلها رو برمبنای گلی که مورد مصرف زنبورها قرار گرفته بود جدا کرده بودند و می گفتن که هر عسل خاصیت خاص خودشو داره.

اونجا جون میده برای دوچرخه سواری جاده ای. در پیچ و خم ها و سربالایی سرپایینی ها مزه میده.
بعدش ما رفتیم آستارا که نمیدونم گذر شما اونجا افتاد یا نه.
یکی از بافرهنگ ترین شهرهای ایران که در خونه هایی با سقف سفال زندگی می کنند. بعدش هم رفتیم مرداب استیل نزدیک آستارا. پر از درختچه های کوتاه و مینیاتوری و گله های اسب.
خاطراتمو زنده کردین. برم فیلمشو دوباره بزارم ببینم.

پست‌های معروف از این وبلاگ

ولي منظورش يعني كي بود؟ نفهميدم

١٤٠

سن كه رسيد به پنجاه، فشار مي ياد به چند جا